- نوشته کورش شجاعی مدیر مسئول روزنامه خراسان - سرمقاله روزنامه خراسان - کورش شجاعی - kourosh shojaee - یتیم نوازی

این مطلب در روزنامه خراسان شماره:  ۱۷۷۱۷  – سه شنبه  ۱۶ آذر ۱۳۸۹ با عنوان سرمقاله به قلم مدیر مسئول کورش شجاعی چاپ شده است

کورش شجاعی

برای اکثر پدران و مادران لحظه ای شیرین تر و خواستنی تر از آن هنگامی که فرزند دختر یا پسر خود را به آغوش می کشند و گرمای جسم و جان عزیزان خود را به بندبند هستی خود گره می زنند، وجود ندارد. این عشق و شور و جذبه، موهبت و نعمتی دیگر از هزاران هزار نعم  الهی است که آفریدگار همه خوبی ها و مهربانی ها، آن را به انسان ارزانی داشته تا یکی از بی آلایش ترین، پاک ترین و زیباترین جلوه های عشق و محبت در همیشه و تا همیشه هستی جاری باشد و گرمای این عشق، امیدها را زنده تر و کانون خانواده ها و زندگی ها را دلپذیرتر و شیرین تر کند و اما کیست که نداند که در این جاری عشق و سایه سار محبت و در پناه خانواده ای امن و سالم و آگاه، نهال وجود فرزندان چه نیکو و شایسته ریشه می دواند، قد می کشد و به ثمر می نشیند، اما آیا به واقع همه آنانی که فرزند یا فرزندانی دارند به وظیفه انسانی الهی خود آن گونه که باید عمل می کنند؟

 

به هر صورت بخواهیم یا نخواهیم، آدم هایی هر چند معدود و انگشت شمار وجود دارند که گویی با شناخت و آگاهی و درک و فهم و هم چنین عشق و مهر و محبت و عاطفه فرسنگ ها فاصله دارند!

کسانی را می گویم که فرزندان خود را به دلایل گوناگون حتی در دوره نوزادی بر سر کوی و برزن رها می کنند، آدم هایی را می گویم که فرزندان خود را به خاطر داشتن معلولیت و حتی معلولیت های بسیار جزئی و گاه به خاطر تنها قادر نبودن به تکلم، یا ایرادی در چهره یا حتی لب شکری بودن در کوچه و خیابان رها می کنند و می روند و در عین جهل و نادانی و نامهربانی و سنگدلی به سوی «ناکجاآباد خود ساخته» خود روانه می شوند؟ و معلوم نیست که چرا چنین آدم هایی صدای درون خود را نمی شنوند که آی آدم با وجود این همه پیشرفت های علمی و امکانات موجود، آیا تو به وظیفه خود برای پیش بینی و پیش گیری از تولد نوزاد معلول عمل کرده ای؟

 

و مهم تر این که آی آدم از آدمیت گریزان! مگر انسان های معلول و کم توان جسمی و حرکتی حق حیات، حق محافظت و حق نگهداری ندارند؟ و مگر تو نباید به وظیفه وجدانی و انسانی خود لااقل برای فرزند خود عمل کنی؟ پس کجاست فهم و عقل و عشق و عاطفه؟

 

اما در کنار این واقعیت تلخ، بشنویم حکایت انسان هایی که مهر و محبت و عاطفه در وجودشان موج می زند، بشنویم حکایت انسان های قد کشیده و به خدا رسیده ای را در شهر امام رضا(ع) در شهر امام مهربانی ها و در قلب معنوی ایران که چگونه عشق را به زیباترین آیت ها و نشانه ها، معنا کرده اند و زیباترین نمادها را از عشق جلوه گر نموده اند و چه زیبا نقش و تندیس مهربانی را نه تنها در قلب بندگان که در عرش خدا، حک کرده اند.

 

اگر آدم هایی هر چند انگشت شمار، فرزندان خود را به هر دلیلی بر سر کوی و برزن رها می کنند، اگر برخی به خاطر نداشتن صلاحیت های اخلاقی و قانونی لیاقت سرپرستی فرزندان خود را از دست می دهند و اگر کودکانی به هر دلیل طعم یتیمی را می چشند اما در زیر آسمان آبی شهر امام رضا (ع) هستند، مهربان انسان ها و «فرشته خو» آدم هایی که عاشقانه این غنچه های پژمرده را از کنار جوی ها و خیابان ها و حتی برخی اماکن مذهبی و از چنگال جهل و ستم و بدکاری برخی به ظاهر والدین و سرپرستان بیرون می آورند و کودکان یتیم را نیز به دامن مهربانی خود میهمان می کنند.

 

یقین دارم که شما این حکایت ها را باور می کنید اما برای ملاقات چهره به چهره با این بزرگوار انسان ها و دیدن و لختی مهرورزی با بچه ها و کودکانی که این عزیزان، هر روز در آغوششان می کشند و میهمان دل های دریایی خود می کنند چند نشانی در شهر امام رضا (ع) می شناسم.

 

در یکی از این نشانی ها، ۳۸۳ دختر در سنین مختلف از ۳ ساله گرفته و حتی تا ۶۰ ساله در خانه ای که خشت در خشت آن با مهر و عاطفه انسان هایی خداباور، محبت مدار و عاشق پیشه و دیگر خواه و نه خودخواه بنا نهاده  شده با هم زندگی می کنند همگی این بی گناه انسان های چشم امید به آسمان بسته زیر سقف این خانه مهربانی ها تنها یک «بابا» و یک «مامان» می شناسند و بس! البته چند «مربی فرشته خو» نیز در این خانه ۳۸۳ نفره، آن چنان با اهل این خانه، مهربانی می کنند و با جان و دل از آنان که برخی توان انجام هیچ کاری حتی غذاخوردن را ندارند، محافظت و نگهداری می کنند و آنان را در آغوش مهربانی خود گرم می فشارند که گویی عزیزان دلبند خود را به آغوش می کشند و می بویند و می بوسند. باور کنیم انسان هایی زیر این آسمان آبی در چند جای شهر امام مهربانی ها، کودکانی و حتی بزرگسالانی را چنان حمایت و نگهداری و محافظت می کنند و چنان به آنان عشق می ورزند که همگی ساکنان این خانه های مهربانی، این بزرگوار انسان ها را «بابا» و «مامان» صدا می زنند، آسایشگاه های شهید فیاض بخش (مرحوم عبدا… هنری) گلستان علی(ع)، شهید بهشتی ، فتح المبین و شیرخوارگاه علی اصغر از جمله مکان های مبارکی است که انسان هایی با دل های دریایی و پر از مهربانی خود، جویبار زلال و سراسر عاطفه و عشق و محبت خود را بر صحرای دل تشنه محبت عزیزانی که پناهی جز خدا و سایه سار محبت عده ای از بهترین بندگان خدا ندارند جاری می کنند. کسانی که همیشه از مطرح کردن خود ابا داشته و دارند.بشنویم و باور کنیم که در آسایشگاه فتح المبین نیز همانند دیگر آسایشگاه ها، می توان فتح الفتوح عشق را نه تنها با چشم دل که حتی با چشم سر نیز دید.

 

اینجا عشق حرف اول را می زند، اینجا نبض آدمیان به آهنگی دیگر می تپد، اینجا وقتی تکتم آن دخترک نوجوان نابینا و کم توان جسمی نوا سرمی دهد و شعر شهریار در مدح امام علی(ع) و سرود امام رضا (ع) که ای کاش کبوتر حرمت باشم را نجوا می کند و این نجواها در صدای دف دخترکان دیگر درهم می آمیزد و پس آنگاه می شنوی مریم نیز با صدایی رسا اما حزن آلود می خواند که:

 

ای کاش می شد که کسی می آمد / این دل خسته ما را می برد / چشم ما را می شست / راز لبخند بر لب می آموخت/ کاش می شد که غم و دلتنگی راه به این خانه ما گم می کرد/ … کاش می دانستی مهربان ! می دانستی مهربان من یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته …

 

دیگر در این هنگامه هیچ بغضی نمی تواند در گلو بماند، هیچ چشمی نیست که بارانی نشود، آخر این جا عشق و عاطفه حرف اول را می زند، این جا وقتی فریده دخترکی که نیمی از بدنش هیچ حرکتی ندارد و دائما روی ویلچر نشسته و تنها دو انگشت در دست هایش توانی خاص دارد را می بینی فقط دلت به حال خودت می سوزد که چقدر بی وفا و قدرناشناس و ناسپاسی.

 

آیا کسی باور می کند که با همه این تفاصیل هر وقت که به چهره این عزیز دخترک نگاه می کنی، تمام صورتش غرق شادی و خنده است؟ آیا باور می کنی این همه صداقت و خنده و شکر رادر چهره فریده؟ آیا باور می کنی در بخشی از این آسایشگاه، دخترکانی در خانه پناهگاهی نیز نگاهداری می شوند که یکی از آنان خاطره نام دارد که همین ۲ روز پیش در این شهر رها شده و امروز در سایه این خانه مهربانی پناه گرفته است؟ آیا باور می کنید در این بخش دخترکی به نام «دینا» که به نظر نمی رسد بیش از ۴ یا ۵ بهار زندگی را تجربه کرده باشد، وقتی تو را می بیند چنان شاد و سرزنده و ذوق زده خودش را در آغوشت می اندازد که گویی سال هاست تو را می شناسد؟ آیا می دانید و باور می کنید تنها جرم این دخترک معصوم که در کوی و برزن رهایش کرده بودند، چیست؟ دینا با آن همه زیبایی و شر و شوری و ذوق زدگی تنها در تکلم مشکل دارد و بس!

آوخ از این همه بی رحمی و سنگدلی برخی به ظاهر سرپرستان و پدران و مادران!

آیا باور می کنید در این آسایشگاه این بچه های بی گناه بیش از هر چیزی منتظر نگاه مهربان و آغوش گرم انسان هایی هستند که نبض عشق و عاطفه و انسانیت در آن ها به گرمی می تپد.

آسایشگاه را ترک می کنی ولی هنوز صدای تکتم نابینا که بلند آواز سر می داد که

امام رضا دوست دارم صدات کنم/ تو هم منو صدا کنی/ من تو رو نگاه کنم / تو هم منو نگاه کنی/ قربون صفات برم/ از راه دوری آمدم

و صدای مریم که حزین ندا می داد که: مهربانم ای خوب یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته …در گوش ها می پیچید و هنوز سردی دست های دخترک چشم سبز را حس می کنی و معلوم نیست که تا کی و کجا، چشمان منتظر این دخترکان معصوم از پشت پنجره اتاق هایشان تو را و ماشینی را که بر آن سوار شده ای و از این «خانه مهربانی» فاصله می گیری، بدرقه می کند.