این مطلب در روزنامه خراسان شماره: ۱۸۳۱۶ – دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ با عنوان «بدون موضوع» به قلم کورش شجاعی چاپ شده است

کفش هایم کو؟! این تیتر مطلبی کوتاه بود که حدود ۱۶سال پیش در روزنامه خراسان چاپ شد. مطلبی که قصه پسرک ۱۲ساله ای را ، قصه زندگی او، پدر معتادش و مادر جوانش، خواهرش و قصه کفش های پسرک را روایت می کرد و یکی از همکاران به زیبایی نوشته بود.
مادر جوان حدود ۲۵سال بیشتر نداشت که از شوهرش طلاق گرفت و قصه، قصه تکراری و خانمان سوز اعتیاد بود که این بار آتشش به کاشانه این زن جوان و دخترک و پسرک کوچکش افتاده بود.
زن جوان، اما بسیار نجیب بود و غیرتی، زندگی شان آن قدر سخت و تلخ بود و بی غیرتی شوهر معتادش بدان جا رسیده بود که حتی قصد فروش دخترکش را برای خرج اعتیاد داشت!!
پشتوانه مادر اما توکل بود و ایمان. از شوهر معتادش طلاق گرفت و چادر همتش را محکم به کمر بست و کارگری در خانه های مردم را آغاز کرد. زن جوان همچنان نجابت و عفت ورزید و توکل کرد تا کاری نسبتا دائمی در یکی از مدارس این شهر برایش پیدا شد. در هفته چند روز برای نظافت به مدرسه می رفت. نزدیک نوروز بود. پسرک ۱۲ساله بغض در گلو به نزد مادرش آمد و گفت: «من کاری کرده ام ولی تو را به خدا دعوایم نکن مادر پرسید چه کار کرده ای؟ پسرک گفت: کفش هایی را که دیروز برایم خریده بودی به جشن نیکوکاری هدیه کردم.
مادر جا خورد و گفت: حالا من دیگر از کجا پول بیاورم و برای تو کفشی بخرم، به خدا دیگر هیچ پولی در بساط ندارم!
پسرک گفت: مادر ناراحت نباش همان کفش های قدیمی ام را می شویم و تمیز می کنم و دوباره می پوشم.
مادر لبخندی زد و دستی به سر پسرک خود کشید.»
آن روز همسر همکار من شاهد این ماجرا بود. این قصه را که برای همکار روزنامه نگار من گفته بود او با قلمی زیبا این پرده از زندگی مادر و پسرکش را با تیتر «کفش هایم کو؟» نوشت. از فردای آن روز چندین نفر با روزنامه تماس گرفتند و از همکارم نشانی پسرک را برای اهدای کمک درخواست کردند.
یکی از مخاطبان روزنامه گفته بود می خواهم برای آن پسرک مثل همان کفش هایی را که هدیه کرده، بخرم و این کار را کرد و افزون بر کفش، کمک های بسیاری نیز به آن خانواده کرد.
هموطن دیگری خرج تحصیل پسرک و خواهرش را برای همیشه متقبل شد. جوانمرد دیگری سرپناهی در همین شهر برای آنان ساخت و آن زن نجیب و اهل توکل و بچه هایش زیر سقف آن خانه ماوا گرفتند.
زن جوان همچنان چادر همت به کمر، خود را وقف دو فرزندش کرد. جوانی اش را، سلامتی اش را، عمر و وجودش را به پای آنان ریخت تا سالم رشد کنند.
از پدر معتادشان خبری نداریم، ولی امروز خبر داریم که آن زن جوان پا به دوران میانسالی گذاشته و بیماری به سراغش آمده، همان زنی که به خاطر ایمان و نجابت و توکلش و همچنین به خاطر همت چند هموطنش هم خود را نجات داد و هم پسرک و دخترکش را . امروز آنها صحیح و سالم بالیده اند. آن پسرک دیروز، امروز برای خود آقای دکتر شده است و دخترکی که دیروزها پدر معتادش قصد فروشش را داشت، امروز همچون مادرش به نجابت قد کشیده و درس خوانده و حالا برای خود زندگی قابل قبولی تشکیل داده است.
این روزها گرچه آن مادر جوان آن روزها، میانسال شده است و بیمار اما هم همسر همکارمان و هم دو فرزندش از احوال او بسیار خبر می گیرند. آن خانم هنوز در همان خانه ای که آن جوانمرد ، سال ها پیش برایش ساخته زندگی می کند و دختر و پسرش عاشقانه و وفادارانه به او خدمت می کنند.
همین دیروز همکارم از سختی های کار کردن در روزنامه سخن می گفت تا کلام به شیرینی های کار روزنامه نگاری رسید. سخن از مردان و زنان بلندهمت و باایمان و باشرف به میان آمد که در عین سختی ها، توکل می کنند و دل و تن به بی مبالاتی و گناه و حرام آلوده نمی کنند. سخن از لطف خداوند و پس آن گاه سخن از مردمان نجیب و مهربان و نوع دوست کشورمان به میان آمد، از کسانی که با خواندن یک نوشته کوتاه در روزنامه، زندگی یک خانواده را و آبرو و حیثیت یک خانواده را بلکه چند نسل را با کمک هایشان و با ساختن سقفی بر روی سرشان و حمایت های معنوی و مادی شان به خاطر رضای خداوند بیمه می کنند.
سخن از سختی های کار روزنامه نگاری بود که به شیرینی های این کار و اثرات مثبت آن که مایه خیر دنیا و آخرت می تواند باشد رسیدیم ،صحبت از سختی ها و تلخی های کار روزنامه نگاری بود که به ماجرای شیرین «کفش هایم کو؟» رسیدیم و …