این مطلب در روزنامه خراسان شماره: ۱۷۸۲۱ – چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ با عنوان یادداشت به قلم مدیر مسئول کورش شجاعی چاپ شده است

گرچه چند سالی است که دست هایش آن هم به مقدار خیلی کم و بسیار ضعیف توان حرکت دارد و حتی برای غذا خوردن نیز همسر مهربانش با عشق لقمه در دهانش می گذارد و اگرچه پاهایش نیز در حد بسیار محدود توان تکان خوردن دارد آن هم در بستر و در حالت دراز کشیده و رو به آسمان و دقیق تر این که بگوییم رو به سقف اتاق کوچکش و اگرچه حتی زبانش به سختی در کامش می چرخد و کلمات را بریده بریده و گاه کشیده ادا می کند و اگرچه تنها توان باز کردن یک چشم خود را دارد و به خاطر عارضه مغزی، چشم دیگرش را گاه با کمک انگشتان نحیفش باز می کند، اما با وجود این همه صدمات جسمی که حدود ۳۰ سال است همراه او شده و در حال حاضر توان راه رفتن، نشستن، توان انجام کارهای شخصی و حتی خوب دیدن و راحت حرف زدن را از او گرفته است، وقتی با او همکلام می شوی، معمولا حرف هایش با شکر و اظهار رضایت از خداوند همراه است و لبخندی ملیح و خواستنی نیز میهمان لب هایش است.
با وجود این که سن شناسنامه ای او هنوز به پنجاه سال نرسیده اما سپیدی موهایش حکایت ها دارد، با این حال وقتی باب خوش و بش را با او باز می کنی، هم می توانی شوق و ذوق را در چهره صمیمی و مهربانش ببینی و هم صدای خنده دوست داشتنی اش را بشنوی و در این هنگامه ها گویی او هیچ غم و رنجی ندارد، به سادگی و صفا و صمیمیتش و این خنده های با محبت و بی ریایش غبطه می خوری، رفتارش نیز متواضعانه و فروتنانه است پیش از هر چیزی و قبل از هر انتظاری، بزرگوارانه به تو می فهماند که گرچه محدودیت های فراوان جسمی و حرکتی۳۰ سال است که او را همراهی می کند اما می داند و به ملاقات کننده می فهماند که بزرگی و عزت و کرامت انسان به انسانیت و شخصیت کرامت ذاتی و خدادادی اوست و نه … از همسر مهربانش که حدود ۱۰ سالی است با او زندگی می کند و او را با همین شرایط دیده و خواسته و پسندیده بسیار راضی است از او به عنوان فرشته ای یاد می کند فرشته و همسر مهربان و وفاداری که مونس و تنها همراه و همدم و یاور همیشگی اش در همه لحظات است.
البته پسر کوچکی هم دارند که آن روزهایی را که پدر قهرمانش چون کوه با قدم هایی استوار بر زمین گام برمی داشت را به یاد نمی آورد، او پدرش در لباس سربازی و آن گاه که جوان ۲۰ ساله ای با قد و قامت ۱۹۰ سانتی متری و غیرتی مثال زدنی بود و عازم کربلای جبهه های وطن عزیزمان ایران می شد را نیز به یاد نمی آورد او از لحظه ای که گلوله آرپی جی دشمن در کنار پدر رشیدش بر زمین خورد و او را به آسمان پرتاب کرد و با سر به زمین کوبید تا به افتخار جانبازی دین و میهن نایل آید حتی تصوری ندارد، و معلوم نیست که آیا کسی تا به حال از این پدر این جانباز عزیز دین و میهن آن چنان که باید برای پسر چندساله سخن گفته است یا نه؟
پدری که با وجود اهدای تمام هستی و جوانیش برای در اهتزاز ماندن پرچم ایران و مانایی کیان دین و میهن، هنوز چرخ زندگی اش به سختی می گذرد و گاه فشار زندگی، رنج ها و کم توانایی های جسمی حرکتی را از یاد او می برد! آیا سخت نیست که لابه لای برخی حرف ها متوجه شوی که او گاهی اوقات حتی برای تامین هزینه تعویض زنجیر دوچرخه تنها پسرش به زحمت می افتد، دقت کنید نگفتم برای تعویض و یا تجهیز ویلای چند صد متری تنها پسرش در یکی از شهرهای خوش آب و هوای شمال کشور، گفتم برای تعویض زنجیر دوچرخه تنها پسرش درمی ماند!
این پدر را این مرد را نه تنها برخی از مسئولان که گویی برادرانش نیز از یاد برده اند کاش این سخن ها دروغ بود یا هیچگاه نمی شنیدیم که او این روزها حتی به خاطر این که سازمانی که توسط آن به جبهه اعزام شده است، امکاناتی در اختیارش نگذارده درحال از دست دادن همان مقدار کم توانایی حرکت دادن دست و پای خود در بستر است، دکتر به او گفته است اگر امکانات حضور این مرد که خیلی ها فراموشش کرده اند و چند سال است میهمان بستر و اتاق کوچکش است، مهیا شود به تدریج می تواند توان راه رفتن خود را بازیابد، اما افسوس که حتی چنین امکانی، خواسته یا ناخواسته از او دریغ شده است! و اگر فرصت ها همچنان بسوزد، شاید دیگر هیچگاه امیدی به بلندشدن او از بستر نباشد! در این مقال و مجال به آن امید که سازمان متبوع این هم وطن ما او را دریابد! نام سازمان را نمی نویسم و امیدوارم که با اقدام به موقع این سازمان که البته کارهایی نیز برای این عزیز انجام داده ناگزیر از درج نام این سازمان نباشم. خصوصا وقتی خبرهایی می شنویم و اعلام می شود که چه پول های کلان و وام هایی به کیسه برخی بازیگران و از ما بهتران توسط برخی سیاسیون و غیرسیاسیون ریخته می شود و یا عده ای را خارج از نوبت به سفرهایی می فرستند!
آیا به راستی این مرد که به ما اجازه چاپ عکسش و حتی اجازه درج نامش را نداده، در حد همین ابتدایی ترین حقوق زندگی، حقی به گردن دولت، سازمان متبوع خود و ما مردم ندارد؟ تازه این حرف ها را ما هم به مدد علاقه او به روزنامه خراسان و این که او با همان چشم کم سو روزنامه را می خواند، توانستیم از زبان او که به ما اجازه ملاقات داد، بشنویم، ما که چند جمله از حکایت زندگی این مرد را شنیدیم مردی که وقتی به او می گوییم چرا برای رفع حداقل برخی مشکلاتت به سازمان های ذی ربط مراجعه نمی کنی، بزرگوارانه می گوید، «آخر من با خدا معامله کرده ام.»
حال که او چنین است آیا دولت، سازمان های مربوطه و ما مردم هیچ وظیفه ای نداریم، آیا تا هنوز فرصت باقی است نمی توانیم و نباید و وظیفه نداریم که این مرد و امثال این بزرگمردان را که برای دفاع از دین و میهن جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند را دریابیم و به وظیفه انسانی، دینی ، اخلاقی و وجدانی خود عمل کنیم. هنوز شاید برای دریافتن و انجام وظیفه در قبال این بزرگواران فرصت باقی باشد! پس تا دیر نشده …