این مطلب در روزنامه خراسان شماره: ۱۸۰۸۱ – شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۰ با عنوان یادداشت به قلم مدیر مسئول کورش شجاعی چاپ شده است

مردم بی رحم شده اند، کسی به فکر کسی نیست، گذشت و جوانمردی قدیمی شده است، هر کس به فکر خودش هست و … امثال این جمله ها را کم و بیش، از این و آن می شنویم و خود ما نیز شاید از کسانی باشیم که از این جمله ها زیاد می گوییم.
به هر صورت رد و بدل شدن و گفتن و شنیدن این گونه حرف ها تقریبا به یک امر رایج خصوصا در شهرهای بزرگ تبدیل شده است و البته که باید واقعیت ها را پذیرفت و قبول کرد که برخی اوقات آدم چیزهایی می شنود و یا می بیند که مجبور می شود چنین جمله هایی را بر زبان براند.
روزهای پایانی سال است قصد ندارم با مرور و یادآوری برخی اتفاقات ناگوار، کام مردم را تلخ کنم. بلکه در این مقال می خواهم به نقل یکی از اتفاقاتی که همین چند روز پیش در شهر تهران رخ داد اشاره ای کنم و بر این نکته اصرار بورزم که گرچه اتفاقات تلخ و ناگوار و کارهایی نابایسته در گوشه و کنار شهرها خصوصا شهرهای بزرگ رخ می دهد که نه تنها عمق دل، بلکه مغزاستخوان انسان را می سوزاند اما گذشت ها، بخشش ها و جوانمردی های فراوانی نیز در جای جای کشورمان بروز می کند که اکثر افراد از آ ن ها بی اطلاعند و البته این خود مقوله ای بسیار قابل تامل است که چرا کارهای خیر، همت های بلند، نیکوکاری ها ، گذشت ها و جوانمردی ها چندان به عرصه رسانه ها کشانده نمی شود و به اطلاع مردم نمی رسد.
اما اصل قصه؛ شنبه گذشته پس از شرکت در جلسه ای عازم دفتر محل کار در خیابان شهید بهشتی تهران شدم. جوانی با پژوی ۴۰۵ نقره ای ترمز کرد و در ازای مبلغی قرار شد مرا به مقصد برساند. در بین راه و در حین صحبت گفت که من کاسب هستم اما بعضی روزهای تعطیل و شب ها برای تامین هزینه ها، با این ماشین هم کار می کنم. حرف هایش به این جا که رسید آهی کشید و گفت اما اگر رفتار بزرگوارانه و جوانمردانه آن خانواده نبود معلوم نبود که امروز و در آستانه عید چه سرنوشتی در انتظارم می بود و ادامه داد:حدود یک ماه پیش در خیابان توحید از سمت راست و با سرعت حدود ۵۰ کیلومتر در حال حرکت بودم که ناگهان وسیله ای با شدت به عقب ماشینم برخورد کرد. پیاده شدم دیدم یک جوان موتوری که کلاه کاسکت هم نداشت از پشت به صندوق عقب ماشین کوبیده است، چون خودروی پلیس نزدیک بود حتی قبل از این که اورژانس برسد خود را به صحنه رساند، افسر راهنمایی پس از بررسی حادثه گفت مقصر اصلی موتورسوار است و شما سریع او را به بیمارستان برسانید. من هم بلافاصله این کار را کردم پزشکان به خاطر وخامت حال جوان او را بستری کردند، خودروی من نیز به پارکینگ انتقال داده شد. صبح روز بعد که به بیمارستان مراجعه کردم و از قسمت پذیرش، وضعیت جوان حادثه دیده را جویا شدم، متاسفانه این گونه جواب شنیدم که آن جوان دچار مرگ مغزی شده است!
بسیار متاثر و ناراحت شدم، پاهایم سست شد، سرم گیج رفت اما به زحمت خودم را سرپا نگه داشتم، کم کم به سمت اتاق محل بستری آن جوان رفتم، پدر، مادر، برادر و خواهرش آن جا بودند، کسی از دور مرا به آن ها نشان داد، جرات نزدیک شدن به خانواده جوان را نداشتم اما خودم را برای هرگونه برخوردی آماده کردم و گفتم هر چه گفتند، سرم را پایین می اندازم و سکوت می کنم حتی اگر …
راننده جوان خودرو که حالا اشک در چشم هایش جمع شده بود رو به من کرد و گفت: حاج آقا شاید باورتان نشود اما وقتی نزدیک آن خانواده شدم و همچنان که از شدت ناراحتی سرم را پایین انداخته بودم و اشک هایم جاری شده بود به آنان سلام کردم، اما نه تنها هیچ کدام از آن ها هیچ برخورد بدی با من نکردند بلکه جواب سلام مرا مودبانه دادند و بسیار خوب و انسانی با من برخورد کردند.
نمی دانستم به آن ها چه بگویم هر چند در آن حادثه موتورسوار به خاطر سرعت زیاد ولایی کشیدن مقصر بود اما به هر صورت یک جوان ۲۵ساله در این حادثه تلخ جان باخته بود و خانواده ای، عزیزشان را در برخورد با خودروی من از دست داده بودند. برخورد انسانی خانواده آن جوان اصلا برای من قابل پیش بینی نبود و جالب تر این که برادر جوان جان باخته پس از چند روز از شهر ری تهران که محل سکونت شان بود به من زنگ زد و گفت ببخشید ما این چند روز درگیر کارهای اخوی بودیم و اگرچه همان روز اول رضایت خود را از شما به دادگاه اعلام کردیم اما فرصت نشد که خسارت ماشین شما را بدهیم. من آن چنان خجالت زده شدم که نمی دانستم چه می توانم بگویم و با چه زبانی می توانم از آن ها تشکر کنم. گرچه این رفتار آن ها حالا دیگر برای من شگفت آور و عجیب نبود چرا که متوجه شده بودم که خانواده آن جوان همان روز اول که مطلع شدند پسرشان دچار مرگ مغزی شده است، قلب، کلیه، کبد و قرنیه های چشم های جوانشان را برای نجات جان چند انسان دیگر اهدا کرده بودند.
از روز شنبه تا هنگامی که قصد کردم این واقعیت و رفتار جوانمردانه و انسانی آن خانواده را به رشته تحریر درآورم، همچنان به روح بزرگ و منش جوانمردانه آنان غبطه می خورم که با وجود تحمل داغی چنین سنگین بدین حد انسانی و جوانمردانه رفتار کرده اند و حتی داغ فرزندشان را به فرصتی برای نجات جان دیگران تبدیل کردند و با خود می اندیشم که چقدر از آدم های گرفتار مسائل مختلف و چه تعداد از زندانیان جرایم غیرعمد و گرفتاران دیگر در جامعه وجود دارد که هر یک از ما می توانیم سهمی در آزادی و یا رفع گرفتاری آنان داشته باشیم آن هم در آستانه سال و ماه نو و نوروز ایرانیان نیکوسرشت و نیکورفتار که اکثر قریب به اتفاق آنان دلی به نرمی ابرهای بهاری دارند و همتی به بلندای دماوند.
هر یک از ما می توانیم در آستانه بهار، زنده شدن دوباره طبیعت و رویش دوباره مهربانی ها سهمی در سفره هفت سین هموطنان گرفتار و نیازمند خود و سهمی در «عید شدن» نوروزشان داشته باشیم.