این مطلب در روزنامه خراسان شماره: ۱۷۷۴۴ – یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۹ با عنوان سرمقاله به قلم مدیر مسئول کورش شجاعی چاپ شده است

با جنگ و خونریزی شروع کردند برای به دست آوردن و تثبیت «قدرت» و حاکمیت خود، آن چنان بلاها و اعمال مشمئز کننده ای بر سر «لطفعلی خان زند» آوردند که قلم حتی از بازنوشت آن شرم می کند. پس از یک سال محاصره شهر کرمان، سبوعانه و بی رحمانه بر مردم آن سامان تاختند و ۲۰ هزار چشم از حدقه بیرون آوردند، تا «آغا محمدخان» شاه شود و «خواجه تاجدار» بنیان گذار شوم و منفور سلسله شاهان بی کفایت و بی مقدار قجر ی شود، پاره هایی از تن مام میهن را نیز همینان طی دو عهدنامه ننگین «گلستان» و «ترکمنچای» تحویل روس ها دادند.
بی لیاقتی را چندان به غایت رساندند که حتی وطن دوستی و دلاوری و جنگاوری «عباس میرزا» در کارزار با دشمن ناکام ماند.
هر چه توانستند به خود، حرمسراها و اعوان و انصار و بادمجان دورقابچین ها و مگسان گردشیرینی ، رسیدند و چندان در خودکامگی و «استبداد» افسار گسیخته شدند که هر چه اراده می کردند با «رعیت» انجام می دادند.
سفاهت و بی لیاقتی و بی درایتی و خودکامگی و استبداد، خود را «سایه خدا» دانستن و «سلطان صاحب قران» خواندن از یک سو و هیچ انگاشتن مردم از دیگر سو، همچنین نبود آگاهی و رشد مناسب در بین قاطبه مردم و افکار عمومی و فساد گسترده در سیستم دولتی و استظهار بسیاری از دولتمردان به دول خارجی «روس» یا «انگلیس» زمینه نفوذ ، دخالت و ترکتازی استعمار در تمامی عرصه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور را به شدت فراهم آورده بود.
نخبه کشی
این «بدعهد» حاکمان حتی به عهدی که در کنار مضجع نورانی امام رضا(ع) بستند، وفا نکردند و با این که «عباس میرزا» به پسرش «محمدشاه» توصیه کرد و در حرم امام هشتم از او عهد ستاند که حرمت قائم مقام فراهانی که مردی بزرگ و کاردان و فهیم و زمانه شناس و خادم ملک و میهن است را نگاه دارد، اما به راحتی و در عین قساوت جان قائم مقام را می ستانند «نخبه کشی» را بنا می گذارند.
اینان پلشتی و دون مایگی و جنایت کاری را بدانجا می رسانند و کسی را که می توانست در آن برهه زمانی «منجی ایران» عزیز باشد و سوق دهنده و سازنده «ایران نو»، توسعه یافته و پیشرفته و از همه مهم تر رهیده از بند استبداد و استعمار باشد را به خون در می غلتانند.
«ناصرالدین» که بی مسمی است بر این شاه قجری به قولی در حال مستی و به دسیسه مادرش مهد علیا، میرزا آقاخان نوری آن مزدور و جیره خوار سفارت انگلیس و مورد حمایت این پیر استعمارگر و همچنین تحریک و دسیسه «سرهنگ شیل» وزیر مختار انگلیس و پس از آن به نوعی حتی دخالت «دالگوروکی» وزیر مختار دولت روس حکم قتل «میرزا تقی خان امیرکبیر» آن بزرگ مرد کم نظیر تاریخ ایران را «مهر» می کند تا ننگ ابدی کشتن مردی بر پیشانی او و سیاست دهن بینانه و حرمسرایی اش و دسیسه چینان انگلیسی و روسی «مهر» شود که نه تنها در عرصه تاریخ ایران، بزرگ مرد کم نظیری بود بلکه در بین بزرگمردان تاریخ سیاسی، اجتماعی جهان جایگاهی برجسته و ممتاز دارد و سروقامتش در همیشه تاریخ به سرافرازی قد می کشد و جلوه می کند. به کدامین محکمه می توان و باید شکایت برد تا «داد» ایران عزیز و ملت بزرگش را از این ظلم و جنایت آشکار و «بیداد» عظیم بازستاند، داد از ظلم و استبداد و نابخردی و جنایتکاری شاه قجری ، مادرش ، میرزا آقاخان نوری و … و از همه مهم تر «داد» ملت ایران از «بیداد» استعمار انگلیس را چگونه و در کدامین دادگاه می توان باز ستاند؟
امیر نفس
این جنایتکاران، سرزمین و ملت ایران را از حضور و وجود مردی محروم کردند که هرچند او نیز مانند همه انسان های غیرمعصوم اشتباه و خطا و نقص هایی داشت اما بزرگ بود و بزرگوار، ایرانی مسلمانی بود معتقد و آگاه و اهل ذکر و مناجات و دعا، راست گفتار و درست کردار و نیکو رفتار، اهل فکر و اندیشه و تدبیر، با کفایت بود و اهل درایت.
«امیرنظام» فقط امیرنظام نبود که او امیر بر نفس خود نیز بود، ژرف اندیش و آینده نگر و در عین برخورداری از هیبت و هیمنه و صلابت و مردانگی دلی به نرمی ابر و روشنی آینه داشت، او جوانمردی به واقع خیرخواه ملک و ملت و عاشق دلخسته استقلال ایران بود، امیر کبیر قهرمان خستگی ناپذیر مبارزه با استعمار بود.
او امیردل مردمان آزاده و عاشق ایران و دین و میهن بود، دیانت و لیاقت و صلابت و شجاعتش زبان زد بود.
امیرکبیر چون جوانمرد ، آزاد ، آزاده ، وطن خواه و دین باور بود و بلکه نماد و اسطوره ای از نظم و فهم و درایت و آزادگی و عدالت و حق باوری بود، صد البته که خار هم بود اما در چشم بیگانگان و دشمنان ایران و همچنین خار چشم دون مایگان و بی کفایتان دربار و خار چشم مزدوران و جیره خواران بیگانگان و برای جاهلان و متحجران و آنان که منافع و مناصب و موقعیت هایشان به خطر می افتاد خار چشم بود.
کاستن از حقوق پادشاه
«نظم میرزا تقی خانی» مو را از ماست می کشید، دیوان سالاری از هم پاشیده و بی در و پیکر و بی حساب و کتاب، را سامان داد و نظم بخشید، حقوق های گزاف دربار و درباریان را کاست حتی حقوق شاه را به ۲هزار تومان کاهش داد، اداره مالیه و مالیات را سامان بخشید، بسیاری از القاب و عناوین رایج را از میان برداشت، به کاهش دخالت زنان درباری و حذف سیاست حرم سرایی همت گماشت، بسیاری از مشاغل و مناصب اضافی و ناکارآمد را حذف کرد، سروسامانی به وضعیت ارتش داد، حمل سلاح گرم و سرد و قمه کشی را ممنوع کرد.
دستگاه سیاست خارجی و دیپلماسی مناسبی برای کشور تعریف و راه اندازی کرد.
ماجرای سرکرده فتنه فرقه باب را – پس از مدتی مدارا با او- با قدرت و با حکم دادگاه فیصله داد و دستور اجرای حکم او را صادر کرد.
امیرکبیر در هنگامه ای که غرب به سرعت به سمت فتح قله های علم و دانش و فن و تکنیک و ساخت و تکمیل تجهیزات پیشرفته نظامی حرکت می کرد و قافله مشرق زمین نیز از چین و ژاپن و هند گرفته تا حتی عثمانی آن دوران نیز درصدد انجام اصلاحاتی در شیوه حکومت و حرکت به سمت ترقی بودند با دوراندیشی و درایت وصف ناشدنی در دل استبداد قجری و نابخردی ها و کوته فکری آنان و اعوان و انصارشان، حرکتی جدی برای نوسازی ایران و حرکت کشور به سمت توسعه علمی، صنعتی، فنی و مهندسی را پایه گذاری کرد.
تاسیس دارالفنون به عنوان اولین تشکل جدید آموزشی در قد و قامت مدرسه یا شاید نوعی دانشگاه برای آموزش علوم پزشکی، فنی مهندسی، ترجمه و … از جمله ابتکارات امیرکبیر برای رشد و آموزش و تجهیز فرزندان ایران زمین به علوم و فنون و صنایع و تکنیک های روز جهان برای گام گذاشتن در مسیر پیشرفت و توسعه بود، قصه ممانعت از واردات سماورهای روسی به منظور حمایت از صنعتگران و مسگران ایرانی و انتقال مهارت و فن سماورسازی و ماجراهایی از این قبیل به خوبی از دوراندیشی و درایت امیر برای انتقال دانش فنی صنایع به کشور حکایت می کند.
امیرکبیر حتی قبل از صدارت، در زمان جوانی و در هنگام انجام ماموریت در ماجرای ارزنه الروم با تدبیر و درایت مثال زدنی پس از حدود ۴سال مذاکره توانست با دولت عثمانی عهدنامه مهم و تاریخی به امضا برساند و با وجود مشکلات و اختلافات دیرینه دو کشور این عهدنامه، پایه روابط جدید ایران و عثمانی و به نوعی شاید حفاظت از حدود و ثغور ایران شد. او قبل از صدارت ماموریت های موفق خارجی دیگری نیز داشته است.امیرکبیر در دوره صدارت در عرصه دیپلماسی خارجی نیز بسیار خوب و اثرگذار عمل می کند، امیر در مقابل سفیران کشورها و نمایندگان دولت های قدرتمندی چون روسیه و انگلیس با قدرت و صلابت و عزت هرچه تمام تر ظاهر می شود حتی با «شیل» وزیر مختار انگلیس و «دالگوروکی» وزیر مختار دولت روس گاه به عتاب سخن می گفته و … و مگر امیرکبیر در این سطور می گنجد.
زندگی و مرگ شرافتمندانه
اما شاید اوج آزادگی ، وطن دوستی و استقلال طلبی امیرکبیر، آن هنگامی بود که شاه قجری او را از صدارت عزل کرد و نشانه های حذف او پدیدار گشت وآن گاه بیگانگان – که تا دیروز بر تنور فتنه و دسیسه می دمیدند و هرچه می توانستند برای حذف امیرکبیر از دستگاه حاکمیتی ایران انجام می دادند تا این مرد بزرگ را به عنوان سد سدید منافع خود از سر راه بردارند – به امیر پیشنهاد حمایت دادند، اما این سرافراز مرد تاریخ ایران به صراحت و تندی هرچه تمام تر این پیشنهاد خفت بار را رد می کند.
تا همچنان که آزاد و آزاده به دنیا آمد، آزاد و آزاده و سرافراز زندگی کرد و تمامی هم و غم خود را صرف اعتلای دین و میهن و استقلال وطن کرد، سرافراز و سربلند نیز از جهان فانی به دیار باقی پرگشاید.
هرچند جنایتکاران آدمکش و خائن به وطن از شاه قجری گرفته تا مهد علیا و دسیسه چینان انگلیسی و مباشران قتل امیرکبیر نمی خواستند نامی و اثری از این بزرگمرد تاریخ ایران بر جای بماند اما چه سترگ و افتخار آفرین بود و هست و خواهد بود یاد و نام، راه و منش و بزرگی میرزا تقی خان امیرکبیر در تاریخ ایران زمین.
هرچند می گویند پس از به شهادت رساندن امیر دستور حکومتی صادر شد تا هرچه تصویر و نقاشی از امیر وجود دارد بسوزانند و هرچند قاتلان حتی به آخرین خواسته امیر در هنگام شهادت که تقاضای «آخرین دیدار» با همسر محبوب و مهربانش بود، وقعی ننهادند و آن گاه که خون از بدن امیر فوران می زد با چکمه بر میان کتف های او کوبیدند و دستمالی در دهانش فرو کردند تا…
اما امیرکبیر چون حق باور و اهل دیانت و آزاده و عاشق اعتلای دین و میهن بود، جاودان شد ویادش نامیرا و اما دشمنانش با ننگی همیشگی بر پیشانی هاشان مردند و در تاریخ دفن شدند.
اما قصه وفاداری یک همسر
پس از آن که پیکر امیرکبیر در گورستان «پشت مشهد» کاشان به خاک سپرده شد، عزت الدوله خواهر شاه قجری و همسر مهربان و همراه و باوفای امیر با پایمردی بسیار توانست پیکر امیر را به کربلا منتقل کند و در اتاقی که به سوی صحن امام حسین باز می شود در جوار مولایش حسین به خاک بسپارد تا …