این مطلب در روزنامه خراسان شماره: ۱۷۳۰۹ – شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۸ با عنوان سرمقاله به قلم مدیر مسئول کورش شجاعی چاپ شده است

در فضای غبارآلود خیلی چیزها دیده نمی شود، رنگ می بازد، فراموش می شود، خصوصا اگر به غبارآلودگی فضا، غبار چشم ها و زنگار دل ها اضافه شود، آن گاه معلوم نیست چه خواهد شد و چه بلایی بر سر دل ها و آدم های گرفتار آمده در این غبارها خواهد آمد، وقتی این غبارها و زنگارها دست به دست هم می دهند و شاید درست این باشد که بگوییم وقتی ما خودمان خواسته یا ناخواسته این غبارها و زنگارها را دست در دست هم می گذاریم حاصل «هم افزایی» این دست به دست هم داده های نامبارک، چون ریسمانی بلکه همچون طوقی آهنین بر گردن هایمان آنچنان سنگینی می کند، که جز پایین نگری و فرونگری چاره ای برای خود نمی بینیم! چرا که چشم سر و چشم دل خود را از نگاه کردن به بلندای آسمان و فراخنای هستی و زیبایی های آن محروم می کنیم، وقتی چنین است، خور و خواب و پوشاک و لذت های فرودستی که جز رفع «الم» چیزی نیست ، در پیش چشم ها جلوه گری می کند، جنس دغدغه ها فرومقدار و کوچک و زمینی می شود، برق طلا چشم ها و دل ها را می رباید، شکوه قدرت در چشم ها و دل ها خانه می کند، دلق تزویر و ریا هر روز پوشنده های بیشتری پیدا می کندو در این مسیر« تغییر نرم ذائقه» ها چنان بطئی شکل می گیرد و چنان بی صدا ارزش ها و امیدها و آرزوهای دیروز از صحنه خارج و به حاشیه رانده می شود که گویی اصل و متن، اساسا چیزهای دیگری بوده است! و گویی آن ها اشتباهی بوده اند!
در این ماجرا گردن چه کسانی بیش از دیگران باید، خم و سر چه کسانی بیشتر باید افکنده باشد، قصه پرغصه ای است که اگر مجالی باشد، باید به شرح آن قلم زد و گفت و شنید تا شاید … اما در همین فضای غبارآلود و عرصه خودنمایی نابایسته ها و ناچیزها و کم رنگ شدن ارزش ها و بایسته ها و تلاش های گسترده و بطن در بطن برای ترویج آن ها،هنوز هستند و بسیاری هستند که بر عهد خود با پروردگار و پیمان وثیقی که با خالق هستی بسته اند چنان استوارند که گویی پابرجاترین کوه ها، در استواری و ایستادگی را درمحضر و مکتب آنان مشق می کنند، هنوز هستند و فراوانند بزرگ مردان و بزرگوار زنانی که به عشق، زندگی می کنند، هر دم و بازدمشان به عطر تمام خوبی های عالم، معطر است.همانانی که به میثاق انسانیت و عشق و وفاداری و پرداخت نقدی و به کمال تمامی هزینه های آن پای بند و دلبسته اند، آنانی که دغدغه هایشان بزرگ و انسانی است، آینه دل هاشان صیقلی و از «زنگارها» پاک است، قلب های شان در سینه فقط به پمپاژ خون برای ادامه حیات مشغول نیست بلکه اینان صاحب دلانی هستند که گویی دائما عشق و پاکی و صفا و صداقت و رضایت همراه خون در وجودشان توزیع می شود.
چشم هایشان نیز از غبار پاکیزه است به برکت دل های صاف و جان های صافی شان، می بینند، حتی از پس غبارآلودگی فضا، آنچه را که باید ببینند! می شنوند آنچه را باید و در می یابند آنچه را که باید. چرا که دریچه های قلب هایشان به روی هرچه خیر و نیکی است همیشه باز است و البته این مفتوح بودن همیشگی ورودی جان های این مشتاقان و اهل فهم و معنا هرکدام به برکت یک یا چند از مائده ها و نعم الهی به توفیقی چنین سترگ دست یافته اند به برکت ایمان، باور، توکل، عقل، فهم، درایت، پاک اندیشی، پاک بینی، صفای دل و…
اما از این قافله صاحب دل و اهل معنا، از خیل انسان های بزرگ و بزرگوار ، یکی دیروز میهمان ما بود ، اوساده و صمیمی، بی ریا و بی تجمل، پاک پاک، او یک مادر بود، بزرگوار مادری که از او دعوت کرده بودیم ساعتی میهمان ما و همکارانمان باشد، مادری از جنس نور، از جنس بزرگی با دغدغه های بزرگ انسانی ، فرانگر و امیدوار، باورمند و به آرزو رسیده، وقتی صریح و بی پرده از او پرسیدم، آیا پشیمان نیستی؟!!
حتی بدون لحظه ای درنگ، فوری گفت: خودم از امام رضا (ع)خواستم که از خدا بخواهد یکی از پسرانم را بپذیرد ۲ ماه بیشتر طول نکشید آمدند و کلی حاشیه رفتند و مواظب بودند که من از شنیدن خبر سکته نکنم، خلاصه خبر را دادند بلافاصله دستهایم را به آسمان بلندکردم و شکر خدا را به جای آوردم که دعایم را مستجاب کرد، چنان شاکر و مسرور بودم که گویی خبر دامادی مهدی ۱۶ ساله ام را دادند!!اما بلافاصله به عکس حسن علی برادر بزرگتر شهید اشاره کرد و گفت: ولی دلم برای این یکی خیلی سوخت چون همسر و ۳ فرزند داشت.!!شنیدن قصه رنج های همسر جانبازش که پس از سال ها معاشقه با دلدار به دیدارش شتافته بود از زبان این همسر شهید حلاوتی دیگر داشت که شنیدنش دلی قوی طلب می کرد، در مقابل بزرگواری و دل آسمانی اش سخت احساس کوچکی کردم، زانوی ادب بغل کردم دست بر سینه از او خواستم برای همه جوانان ، برای همه مردم برای عزت و سرافرازی بیشتر کشور، مانایی دین و میهن و همه ما دعا کند!
از پسر جانبازش که مادر را همراهی می کرد و در آن روزهای سخت و دشوار مامور شناسایی قطعات جداشده پیکر برادر شهیدش و در کنار هم قراردادن آن پاره های آسمانی بود، خواستم به پاس بزرگ داشت یکی از عاشقان و صاحبدلان و قدردانی از یک انسان والا ، دست این مادر را به نیابت از این کمترین فرزند معنوی اش ببوسد!!
شاید ما هم و بسیار گم کرده راه های دیگر نیز به مسیری درآییم که غبارها بر چشم ها و دل هایمان پرده نیفکند، زر و زور و تزویر در دل هایمان خانه نکند، دغدغه هایمان بزرگ و انسانی باشد و امید و آرزوهای مان نیز بر همان طریق؛ مثل این مادر، مثل این مادر شهید، مثل این مادر به آرزو رسیده!