این مطلب در روزنامه خراسان شماره: ۱۹۳۳۷ – پنج شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۵ با عنوان «بدون موضوع» به قلم کورش شجاعی چاپ شده است

یکی از خدام حرم رضوی می گفت: شیفت خدمتم تمام شد و عازم رفتن بودم. هنگام وداع با آقا ناگهان جمله ای با این مضمون بر زبان راندم: آقا! یک عمر من از شما خواستم و اجابت فرمودید حالا شما امر بفرمایید تا من با افتخار انجام دهم. خادم ادامه داد: همان شب امام رضا(ع) را در خواب دیدم، ایشان به من فرمود: به فلان نشانی (جلوی هتلی در خیابان امام رضا(ع) بین فلکه برق و فلکه آب) برو، ۳ جوان که یکی از آن ها پیراهنی سفید بر تن دارد آن جا نشسته اند، آنان را به خانه خود دعوت و از ایشان پذیرایی کن. از خواب بیدار شدم. هنوز ساعتی تا اذان صبح باقی بود، لباس پوشیدم و خودم را به آن نشانی رساندم، ۳ جوان که یکی از آنان پیراهن سفیدی بر تن داشت کنار هتل نشسته بودند، پس از کمی صحبت با آنان به سمت منزل حرکت کردیم. ۳ روز مهمان من بودند. روز آخر آن ها را به ترمینال رساندم موقع خداحافظی، جریان خوابم و دستور امام رضا(ع) را برای آنان تعریف کردم، ناگهان همان جوانی که پیراهن سفید بر تن داشت، زد زیر گریه، چه گریه ای، آرام اش کردم و علت اشک ریختنش را پرسیدم. آن جوان در جوابم گفت: ما برای زیارت از شهرستان آمده بودیم اما از وقتی که به مشهد رسیدیم هر چه گشتیم جایی که مناسب پولمان باشد برای اسکان پیدا نکردیم تا این که نصفه شب شد. خسته و ناامید کنار آن هتل نشسته بودیم، یک دفعه رو به حرم آقا امام رضا(ع) کردم و گفتم آقاجان مهمان که دعوت می کنید فکر جا و مکانش را هم بکنید، چه جسارتی کردم!! جوان در حالی که این جملات را می گفت و اشک می ریخت این گونه زمزمه می کرد: از این به بعد با چه رویی به زیارت آقا بیایم، خادم امام رضا(ع) می گفت رو به جوان کردم و گفتم: پسرم اگر آقا شما را دوست نمی داشت و برای زیارتش دعوت نشده بودید، مرا مأمور خدمت و پذیرایی از شما نمی کرد، پس قدر خود را و قدر ایمان و اخلاص خود و محبتتان به اهل بیت پیامبر(ص) را بیشتر بدانید. حرف های خادم حرم امام رئوفمان که تمام شد این دو بیت از غزل حافظ را با خود زمزمه کردم:
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند