کورش شجاعی مدیر مسئول روزنامه خراسان سرمقاله روزنامه خراسان kourosh shojaee - سردار باقر زاده

این مطلب در روزنامه خراسان شماره:  ۱۸۱۵۶  – یکشنبه  ۱۱ تیر ۱۳۹۱  با عنوان یادداشت روز  به قلم  کورش شجاعی چاپ شده است

کورش شجاعی

برخی از ما و شاید بسیاری از ما آن قدر خود را گرفتار مسائل گوناگون کرده ایم و آن چنان در پیله های خود بافته فرو رفته ایم و آن قدر خود را دیده ایم و می بینیم بی آن که دریابیم چقدر خودخواه شده ایم و خود را همه چیز می دانیم و دیگران را هیچ می پنداریم و اگر اندک کاری هم برای کسی انجام می دهیم و قدمی برمی داریم، گویی شق القمر کرده ایم و تا ابد نه تنها کسی را که به او خیری رسانده ایم، بلکه عالم و آدم را از خود ممنون و سپاسگزار می خواهیم و گویی طلبکاریم و دیگران همه به ما بدهکار!

اما در این بین کسانی هستند که نه تنها کاری بلکه کارها و کارستان ها کرده اند و با وجود آن همه بزرگی و بزرگواری ها که در نامه عملشان دارند نه تنها بر کسی منتی ندارند و خود را از کسی طلبکار نمی دانند بلکه آن چه کردند را وظیفه خود می دانستند و می دانند و بزرگ منشی و مناعت طبع و وظیفه مداری را چندان به غایت رسانده اند که با همه بزرگی ها و حماسه ها که آفریدند، هنوز باورمندانه و صادقانه خود را بدهکار می دانند!

و نه تنها برخی از ما مردم بلکه بسیاری از آنان که به اصطلاح امروز مسئولند، همانان که به برکت بزرگی ها و بزرگواری ها و حماسه آفرینی های آن غیورمردان امروز بر مسند تکیه زده اند قدر و منزلت چنین بزرگ مردانی را نمی دانند. قدر کسانی را که با تقدیم جان های پاکشان و تقدیم اعضای پیکرشان حریم دین و میهن را آن چنان جوانمردانه و ایثارگرانه پاس داشتند تا دین و قرآن و آیین محمدی(ص)، ایران عزیز و عزت و استقلال وطن پا بر جا بماند و شگفتا که در مقابل چنین بزرگ مردانی و با وجود چنین سرافرازانی برخی از ما و مسئولان آن چنان حسابی برای خود باز کرده ایم که خود را نه تنها که مرهون و بدهکار نمی دانیم بلکه طلبکار می انگاریم. شگفتا و عجبا از این قصه طلبکاری و بدهکاری!

* چند روز پیش میهمان عزیزی را به جمع خود دعوت کردیم تا از دنیای پاکی ها، جوانمردی ها و آن روزهای تاریخی و به یاد ماندنی و سرنوشت ساز برایمان سخن بگوید و آن جوانمرد بی ادعا چه باصفا دعوتمان را اجابت کرد.

باور کنید؛ تا به جمع صدنفری همکارانمان وارد شد و با این که هنوز فرصت معرفی او را پیدا نکرده بودم و تازه تلاوت آیاتی از قرآن مجید به پایان رسیده بود و فقط توانسته بودم که همکارانم را از آمدن یک میهمان عزیز و بزرگ با گفتن دو جمله مطلع کنم؛تا پایش را بر آخرین پله گذاشت و وارد تحریریه شد همه خانم ها و آقایان از جای خود برخاستند و تمام قد به احترام مهمان عزیزشان ایستادند و تا میهمان بر صندلی خود ننشست، همکاران به رسم ادب همچنان ایستاده بودند و نگاه هایشان را به وقار و صولت این عزیز مهمان دوخته بودند.

پس از چند لحظه مهمان را به جمع همکاران معرفی و سپس از او دعوت کردم برای سخن گفتن، پشت میکروفن قرار گیرد.

سخنش را با تلاوت آیات نور آغاز کرد و ساده و بی تکلف ادامه داد. سخنور نبود، اما چون باورهایش را می گفت و حرفهایش از دل پاکش بر می خاست، چنان بر دل ها می نشست که گویی مهربان برادری آگاه و داناست، که در گوش برادران و خواهرانش یک تاریخ جوانمردی، شهامت، شجاعت، ایثار و باور را در گوش جان ها نجوا می کند. تن صدایش آرام و دل نشین بود. اهل بازی با کلمات نبود. هرچه بیشتر می گفت، بیشتر دوست داشتی بشنوی، شگفتا حتی اندکی خودبینی در کلام و رفتارش نمی یافتی. «من» را در هیچ جای کلماتش نمی یافتی. باور کنید در لابه لای حرف هایش اخلاص موج می زد. بسیار متواضع، فروتن، صبور، باوقار و متین بود. با این همه، صولت و استواری اش نیز بسیار جذاب و دوست داشتنی بود.

* جوانمرد بی ادعا از آن روزی گفت که تعدادی از همرزمان شهیدش آنگاه که همه وجود خود را به پای دفاع از حریم دین و میهنشان ریختند و دیگر سلاح و فشنگی برای رزم نداشتند و دشمن در حال دستیابی بر آنان بود و با این که هنوز یک قمقمه آب داشتند اما همه با هم عهد کردند که همچون مولایشان حسین با لب تشنه به دیدار حق بشتابند و چنین شد و از آن قمقمه آبی گفت که پس از آن سال ها که از پیمان یاران شهیدش گذشته بود، هنوز آبش بر جا مانده بود و در تفحص در کنار پیکر یاران شهیدش پیدا شد.

آنقدر باصفا و اخلاص این کلمات را بر زبان می راند که ذره ای در صداقتش شک نمی کردی. از بزرگی روح شهید چراغچی می گفت که هر چند با سینه ای پر از درد و ناملایمات، عهد می کردی این بار دیگر همه حرف هایم را به این فرمانده خواهم گفت و با او سخن ها خواهم گفت ولی تا به او می رسیدی، آن چنان مهربانانه آغوش باز می کرد و برادرانه همرزمانش را بغل می گرفت و می بویید و می بوسید که باز هم دیگر یارای گفتن از ناملایمات سلب می شد!

از شلمچه گفت، از یاران شهیدش گفت. از دلاورمردی های هم رزمانش گفت. از جوان مردی یارانش گفت: از ترحم یارانش بر اسیران حرف ها گفت. اما بشنوید که این بزرگ رزمنده چند کلمه ای نیز از نامردی و ناجوانمردی و جنایت کاری خصم گفت. باقرزاده عزیز می گفت: در منطقه چهارراه خندق فقط حدود نیم ساعت این بخش تحت سلطه خصم قرار گرفت، و در همین نیم ساعت برای زهر چشم گرفتن از رزمندگان برخلاف تمام قوانین بین المللی و وجدان انسانی چند ده رزمنده به اسارت گرفته شده ایرانی را، با عبور تانک از روی آنان به شهادت رسانید، در کتاب های تاریخ از جنایت های چنگیز و تیمور و هیتلر و دیگر خون ریزان چیزهایی خوانده ایم. اما ای کاش دنیا چشم باز می کرد و این جنایت ها که در قرن بیست و یکم انجام شده را نیز ببیند.

* جانباز سرافراز؛ باقرزاده از روز و منطقه ای گفت که پس از تسلط خصم بر چند خاکریز، چند ده رزمنده را، چند ده فرزند ایران زمین را، مدافعان حریم دین و میهن را با لودر زنده در خاک کردند، چه کسی باور می کند این بربریت را، این جاهلیت را، در عصر مدرنیته که انسان هایی را زنده چنین سبوعانه و بی رحمانه در خاک کنند.

* حالا آسمان دل همه همکاران ابری بود و چشم هایشان بارانی، اما این سرافراز سرباز وطن از رشادت ها می گفت. از گنج های بسیار گران بهای روزهای جنگ و دفاع می گفت، از دفاع ارزشمندانه رزمندگان اسلام در مقابل هجمه بی رحمانه  خصم و متجاوز می گفت.

از او خواستیم که از خودش بگوید از چشم هایش بگوید. از لحظه جانباز شدنش بگوید. از معامله و سودایش با خدایش بگوید. همچنان که بر صندلی نشسته اما تکیه نکرده بود! با آن دست های کشیده و مردانه اش حالا عینک دودی را از روی چشم های به خدا هدیه کرده اش برداشت و آیه ای تلاوت کرد و گفت چه بگویم از لطف خدا که بر من منت گذاشت و هر دو چشمم را پذیرفت. به یک چشمم ترکشی و به چشم دیگرم تیری اصابت کرد، بی آن که حتی پلک و مژه هایم آسیب ببیند! حالا دیگر هیچ شنونده ای حتی طاقت شنیدن نداشت. اما سردار، استوار و پرصلابت ادامه داد و از صحبت هایش می فهمیدی که حتی بعد از تقدیم چشم هایش از همراهی هم رزمانش دست بر نداشته است.

شگفتا با این همه جوانمردی و دلاوری و ایثارگری سردار جانباز سرافراز باقرزاده هنوز خود را به خدا، به مردم، به دین، به میهن، به نسل جوان و به آنان که روزهای دفاع مقدس را ندیده اند، احساس بدهکاری می کرد!

این اسطوره هیچ گلایه ای نداشت. وقتی از او پرسیدیم، بزرگ ترین درد و گلایه ات چیست؟ گفت: دردی ندارم! این بزرگ مرد ادامه داد: حالا و روز قیامت از خود می پرسم آیا به وظیفه ام در روزهای دفاع در عرصه جنگ سخت عمل کرده ام و آیا پس از آن در عرصه  جنگ نرم، به تکلیف خود عمل کرده ام؟ او هنوز خود را برعکس خیلی ها بدهکار می داند!

وقتی از گلایه ها و انتظاراتش پرسیدیم، نه از مسائل مادی و اقتصادی گفت، نه از قدرناشناسی و ناسپاسی برخی مسئولان حتی جمله ای بر زبان راند، نه از صداوسیما و رسانه ها که باید از چنین اسطوره هایی الگو بسازند گلایه ای کرد و تنها گفت: نمی دانم چرا برخی مدارس از ما نمی خواهند، که لااقل هر از گاهی از آن روزهای تاریخ ساز و سرنوشت ساز دفاع مقدس بگوییم و از آن شهیدان پاک باز دین و میهن، بگوییم. سردار هنوز خود را بدهکار می داند برعکس خیلی ها!

از او خواستیم با نفس گرمش، با کلام بی ریایش، با ضمیر پاکش با دل پراخلاصش برایمان دعا کند، اولین دعایش فرج آقا بود و سپس دعا برای سعادت وسلامت مردم و میهن و عمود خیمه نظام و اهتزاز پرچم ایران.

میهمان عزیزمان، از جا که برخاست باور کنید، در قامت رعنایش، در صولت و وقارش، عطر وجود عباس بن علی علمدار حسین را حس می کردیم. همه دورش حلقه زدند و این اسطوره  باخدا معامله کرده را چون نگینی در میان گرفتند. همه رویش را بوسیدند و بر شانه های مردانه اش نیز بوسه زدند. وقتی با همراهش از پیش ما می رفت، نگاه هایمان عاشقانه بدرقه اش می کردند بعد از چند روز هنوز رایحه  عطر وجودش را در تحریریه حس می کنیم و به عشق دین و میهن، ایران عزیز، مردم خوبمان و این اسطوره های بزرگ قلم می زنیم شاید…