kourosh shojaee - کورش شجاعی مدیر مسئول روزنامه خراسان - کورش شجاعی روزنامه نگار - کورش شجاعی نویسنده - شهید مصطفی احمدی روشن - هسته ای

این مطلب در روزنامه خراسان شماره:  ۱۸۱۱۹  –سه شنبه  ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱  با عنوان یادداشت روز  به قلم  کورش شجاعی چاپ شده است

کورش شجاعی

* علی چهار سال بیشتر ندارد و به خاطر این که شاهد گریه و زاری ها نباشد در مدت آن یک هفته هر شب خانه یکی از اقوام و بستگان نگهداری می شد و حالا بعد از چند روز به خاطر این که عزیز بزرگواری فرموده بودند می خواهند علی را ببینند شوهر عمه علی او را به خانه آورد اما علی خیلی باهوش است تا چشمش به عکس «مصطفی» افتاد که کنارش یک روبان کوچک مشکی زده شده بود سوال کرد مامان پس بابا کجاست؟ تا آن لحظه نگذاشته بودیم که علی متوجه جریان شود پاسخ دادن به علی برای مادرش بسیار مشکل بود او را نزد من فرستاد و گفت علی جان برو از «مامانی» بپرس من با خودم فکر کردم چه جوابی بدهم که هم دروغ نباشد و هم جوابی قابل قبول برای علی باهوش و بابادوست باشد. کمی فکر کردم و به او گفتم: علی جان «بابا را خدا به ماموریت فرستاده است»!

علی پرسید بابا کی برمی گردد گفتم فکر می کنم دیگر بابا از این ماموریت برنمی گردد تا وقتی که خدا بخواهد و ما پیش او برویم!…

و بلافاصله گفتم اما امروز یک مهمان خیلی عزیز که بابایی او را خیلی دوست داشت به خانه ما می آید حالا کم کم نزدیک ساعتی شده بودیم که قرار بود مهمان عزیزمان از راه برسد با خود فکر می کردم علی که خیلی کم، بغل کسی می رود چگونه با این مهمان عزیز و گرانقدر ما برخورد خواهد کرد، دل مشغول همین افکار بودم که مهمان بلندقامتمان با آن چهره نورانی عصا در دست وارد شد. علی تا «آقا» را دید خود را در آغوش ایشان انداخت و دستهایش را دور گردن آقا حلقه کرد.

گویی همان عشق و علاقه و ارادت مصطفی نسبت به آقا به علی کوچولو منتقل شده بود، آقا بلافاصله عصای خود را به یکی از همراهان دادند و با همان دست جانبازی علی را بغل کردند و او را روی پای خود نشاندند. حدود بیست دقیقه علی روی پای آقا، صمیمی و کودکانه نشسته بود، این صحنه ها همه را شگفت زده کرده بود.

* این حرفهای صادق و بی ریا اما عاشقانه و از عمق دل برخاسته یک مادر است مادری که تنها پسرش مصطفای باهوش و دانشمندش، جگرگوشه اش، پاره تنش را، عزیزی که ۳۲بهار بیشتر از عمر بابرکتش نگذشته بود را تقدیم خدا کرد. این حرفها، حرفهای مادری است که پس از شهادت و پرکشیدن دلبندش به آسمان حتی در اولین ساعاتی که مفارقت بین فرزند و مادر پیش آمده بود جلوی دوربین و میکروفون خبرنگاران چنان استوار و راست قامت سخن گفت که گویی این مادر یعنی صدیقه سالاریان اساسا مصطفی را زاده و پرورده بود که با شهادت به ملاقات خدایش بشتابد و جاودانه شود.

مادر شهید دکتر مصطفی احمدی روشن که به مناسبت ولادت خانم فاطمه زهرا(س) میهمان جمع صمیمی گروهی از دختران دانشجو و پس از آن میهمان روزنامه خراسان بود با حضورش در موسسه و روزنامه خراسان، مبارک روز به یادماندنی و درس آموزی را برای من و همکاران عزیزم رقم زد.

مادر شهید احمدی روشن کم سخن می گفت اما هر جمله اش از آنجا که از صمیم دل دریایی و پاک و خداییش برمی خاست چنان بر دل ها می نشست که گویی کتابی بود درس آموز برای چگونه زیستن، چگونه انتخاب کردن و چگونه به اوج رسیدن.

وقتی این گرانقدر مادر از هفتمین روزی که از شهادت مصطفایش می  گذشت همان روزی که رهبر فرزانه انقلاب به دیدار خانواده شهید رفتند و میهمان آنان شدند سخن می گفت چنان با شوق و ذوق و حلاوت از دیدار با رهبر و مرادش سخن می گفت که گویی دیگر غمی از هجرت و پرواز دلبندش ندارد! وقتی از لحظه ای که علی کوچکش نوه دلبندش فرزند مصطفایش و این که علی چگونه و با چه اشتیاق و علاقه ای دست در گردن رهبر عزیز انداخته و در آغوش و روی زانوان پدر امت آرام گرفته، سخن می گفت چنان رضایت و متانتی در کلام این مادر موج می زد که با تمامی وجود به این همه بزرگواری و عشق و آزادگی این بزرگ بانو غبطه می خوردی.

* میهمان گرانقدر خراسان وقتی از آن روزهایی که چیزهایی به ذهنش خطور و به سرعت از آن ها عبور می کرده سخن می گفت نیز حال و هوایی خاص به جمع شنوندگان صحبت هایش هدیه می کرد او مادرانه از آن روزهایی می گفت که وقت عبور از بزرگراه شهید همت به قصد دیدار مصطفی می رفته در ذهنش می آمده که «انسان با شهادت به خدا می رسد و جاودانه می شود و این خودخواهی یک مادر است که نخواهد فرزندش شهید و جاودانه شود»

در ادامه این حرف ها می گفت اما بلافاصله این فکرها را از خاطرم عبور می دادم وقتی که مادر شهید این سخنان را می گفت من با خود می گفتم که خداوند از بین افراد کسانی را برای شهادت برمی گزیند و این برگزیدن چه هماهنگی و تقارن مبارکی دارد با نام «مصطفی» احمدی روشن که امثال این بزرگ مردان برای شهادت انتخاب و برگزیده شده اند از سوی خداوند.

* در دلت هزاران غوغا به پا می شد آن گاه که مادر شهید خاطره خوابی را به نقل از همسر شهید در حضور رهبری در خانه شهید بازگو می کرد و می گفت مصطفی تقریبا یک ماه قبل از شهادتش در خواب دیده بود که با رهبری ملاقات داشته و ایشان با همان دست جانبازی دست بر سر مصطفی کشیده اند و گفته اند ما از تو راضی هستیم. وقتی که این خواب را آن روز همسر شهید برای رهبری تعریف کرد ایشان گفتند چه دل روشنی داشته است این شهید. از دیگر جملات رهبری که بسیار بر دل و جان مادر شهید نفوذ کرده بود این که رهبری مصطفی را «شهید ما» خوانده بودند و این جمله را چقدر عارفانه مادر شهید بیان می کرد و می گفت: آقا نفرمودند «شهید شما» بلکه گفتند «شهید ما».

* با دل من و همکاران عزیزم چه کرد این جمله مادر شهید مصطفی احمدی روشن آن گاه که از حضور گرانقدرش در بین خدمتکاران مردم در روزنامه خراسان تقدیر کردیم و او جمله ای مادرانه و عارفانه بر زبان راند که ستاره ای فروزان در دلمان درخشیدن گرفت آن گاه که صمیمانه و عارفانه و کوتاه گفت: «حس می کنم حضورم در خراسان خواسته مصطفی است» و من باز با خود این جمله دوست و همراه چندین ساله احمدی روشن را در دل با خود زمزمه کردم و به یاد می آوردم که می گفت: مصطفی حتی در دوران نوجوانی خیلی به آقا امام رضا(ع) ارادت داشت و چون او از خانواده متوسطی بود و نمی توانست با هواپیما به مشهد بیاید گاه می شد که با اتوبوس از تهران می آمد و حدود چند ساعتی در مشهد می ماند و به زیارت امام رضا می شتافت و گاه که فرصتی نداشت پس از زیارت بلافاصله با اتوبوس دوباره به تهران بازمی گشت.

* اما همه دل گفته های مادر شهید مصطفی احمدی روشن یک طرف و جملات پایانی او که اینک به محضر همه مادران سرافراز ایران زمین هدیه می کنم یک طرف. این جملات با دل ما که مخاطب حضوری حرف های این مادر شهید بزرگوار بودیم چه کارها که نکرد و حال نقل آن جملات با این قلم قاصر و ناتوان. مادر شهید می گفت روزی که آقا به خانه ما آمدند خدمت ایشان عرض کردم خواهران شهید خیلی گریه می کنند اما آقا در این چند روز سعی کرده ام کمتر گریه کنم خصوصا جلوی جمع تلاش کرده ام که هیچ گریه نکنم چون نمی خواهم گریه های من باعث شادی دشمنان شود ولی آقا فرمودند دشمنان غلط می کنند که خوشحال شوند «گریه حق مادر است».