این مطلب در روزنامه خراسان شماره: ۱۸۳۰۸ – چهار شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۱ با عنوان «بدون موضوع» به قلم کورش شجاعی چاپ شده است

پیرمرد دو دستی به در عقب ماشین سفیدرنگ مدل بالا چسبیده بود.
التماس از چهره اش پدیدار بود. صورتش رنجور از رنج زمانه، دست هایش ضعیف و چروکیده و پاهایش لاغر و کم توان. پیرمرد آن قدر بی رمق بود که تا مرد میانسال با آن دست های قوی اش اشاره کرد و کمی فشار به دست های پیرمرد آورد هر دو دست پیرمرد خیلی راحت از در ماشین جدا شد.
روی صندلی جلوی خودرو خانمی با پسر کوچکش نشسته بود.
پیرمرد توسط مرد میانسال تقریبا کشان کشان به طرف در ورودی آبی رنگ یک ساختمان برده می شد.
حالا از چشم های پیرمرد قطره های اشک جاری شده بود. نگاهی ملتمسانه به خانمی که در صندلی جلوی خودرو نشسته بود انداخت اما انگار نه انگار. نزدیک در ورودی آن ساختمان صدای لرزان پیرمرد را شنیدم که ملتمسانه می گفت: «بابا!» تو رو به خدا مرا این جا نبر، من این جا دق می کنم.
توجهم بیشتر جلب شد و ناگاه چشمم به تابلوی بالای در حیاط آن ساختمان افتاد. با خطی نسبتاً زیبا و درشت نوشته بود «خانه سالمندان».
چند دقیقه ای همان حوالی ماندم که شاید مرد میانسال که پسر آن پیرمرد بود پشیمان شود و رحمی به دلش آید اما ۱۰ دقیقه بیشتر طول نکشید که مرد میانسال تنها بازگشت و سوار خودرو شد و با همسر و فرزندش از آن جا دور شدند.
حدود یک هفته بعدازظهرها ساعت ۶ بعدازظهر که از سر کار برمی گشتم پیرمرد را چشم به راه پشت پنجره طبقه اول آن ساختمان می دیدم. روز هشتم اما وقتی به آن محل رسیدم پیرمرد را پشت پنجره ندیدم.چند لحظه منتظر ماندم. ماشینی شبیه آمبولانس از راه رسید از آن آمبولانس هایی که آدم ها را تا آرامگاه ها می برند. برانکاری از ساختمان پایین آمد. پارچه سفیدی روی پیکری کشیده شده بود.کنجکاوی امان مرا بریده بود. نمی دانم آیا این پیکر همان پدر پیر منتظر بود؟!