kourosh shojaee - کورش شجاعی مدیر مسئول روزنامه خراسان - کورش شجاعی روزنامه نگار - کورش شجاعی نویسنده - نقش خانواده

این مطلب در روزنامه خراسان شماره:  ۱۷۷۱۳  – پنجشنبه  ۱۱ آذر ۱۳۸۹ با عنوان یادداشت به قلم مدیر مسئول کورش شجاعی چاپ شده است

کورش شجاعی

می  گویند در زمان های ماضی، میانسال مردی سبدی تهیه کرد و پدر سالخورده خود را در آن جای داد و برای دور کردن و خلاص شدن از «دردسرهای او»! و رها کردنش در جایی! عزم دیاری دیگر کرد. اما همین که روانه شد و چند قدمی از خانه فاصله گرفت صدای پسرک خود را شنید که فریاد می زد، پدر، پدر یادت نرود که سبد را باز گردانی!!

مرد میانسال به خود آمد و نگاهی معنی دار به چهره فرزندش انداخت و لختی چشم در چشم او دوخت و بی درنگ سبد بر دوش همراه پدر سالخورده خود، آهنگ خانه خود کرد و شاید پس آن گاه توبه ای کرد و به شکرانه تنبه و بیداری خود، شکر به جای آورد.

هدف از نقل این قصه این نبود که بگویم انتظار داریم امروز همه مردان و زنان میانسالی که پدران و مادران سالخورده خود را که نه با «سبد» بلکه با خودروی بنز، کامارو، سانتافه، کمری و … به خانه های سالمندان و نه در «دیار دوردست» رها! بلکه نقل مکان داده اند! در تصمیم خود تجدیدنظر کنند و جایی را در خانه دل و کاشانه خود برای پدران و مادران سالخورده خود باز کنند! که شاید این نوع محبت ها! و دوستی های مدرن! نیز از پیامدهای ناگزیر مدرنیته و عصر صنعتی و فراصنعتی و دنیای متجدد و تجددمآبی و عصر فراموشی و فراموشکاری باشد!!

جسارت نباشد! قصد یادآوری نیز ندارم، که این پدران و مادران سالخورده چگونه تمامی عمر و جوانی خود را بی مزد و منت به پای فرزندان خود ریختند تا نهال وجودشان پا بگیرد و قرص و محکم شود و استوار بماند، آن گاه به ثمر نشستن آنان را با مهربانی و عشق هر چه تمام تر به نظاره بنشینند بی آن که کمترین انتظاری در دل داشته باشند، جز جرعه ای «محبت» و «احترام» و شاید کمی انتظار «دستگیری و یاری» آن هم به خاطر کم توانایی ها و ناتوانی های دوران سالخوردگی.

اشاره کردم که حتی قصد یادآوری نیز ندارم، اما وقتی در یکی از گزارش هایی که به مناسبت روز خانواده و تکریم بازنشستگان در روزنامه چاپ شده، خواندم که سالخورده مادری با چشم های بارانی در واگویه های هنوز مهربانانه اش با گزارشگر خراسان چنین زمزمه کرده بود که: « تا وقتی مطمئن نمی شدم که فرزندانم به خواب رفته اند، خیالم راحت نمی شد و خواب به چشمانم نمی آمد، بسیاری از شب ها حتی تا آن هنگام که فرزندانم تقریبا بزرگ شده بودند، تا صبح چند بار به آن ها سر می زدم، اما حالا مدت هاست که در این آسایشگاه تک و تنها مانده ام، خیلی دلم برای فرزندان و نوه هایم تنگ شده و ۲ ماه است که هیچ کدامشان نیامده اند تا لااقل آن ها را ببینم.»

بر آن شدم تا قلم کم بضاعت خود را بر کاغذ برانم و سطوری بنگارم تا شاید…

و اما قصه ای دیگر که ای کاش واقعیت نمی داشت، نمی دانم آیا کسی باور می کند و یا اساسا قابل باور است که مادر سالخورده ای در همین حوالی و در یکی از کوچه های شهر ما آن چنان زندگی کند! یا روزگار بگذراند که پس از عمری زلال مهربانی به پای فرزندان خود ریختن، امروز در سنین حدود هشتاد سالگی با هزار منت و بگو و مگو و … هر هفته میهمان (- چه میهمانی! – ) یکی از فرزندان خود باشد و گاه مجبور باشد حتی ساعت ها پشت در منزل فرزندان خود در اوج تنهایی و حسرت به انتظار بنشیند! و آیا می توان باور کرد برخی که امروز میانسال آقا یا میانسال خانمی شده اند، آن چنان بر پدر و مادر سالخورده خود بانگ بر آورند و صدایشان را بلند کنند که این عزیزان سالخورده بر خود بلرزند و بترسند و گاه نه به ناز که به قهر از خانه بیرون زنند و در خانه همسایه را دق الباب کنند و یا سر به کوچه و خیابان بگذارند و …

مگر نه این که آن یگانه بی همتا و آن مهربان ترین مهربانان در کلام سراسر نور و روشنایی خود و در آیات کریمه قرآن خود بارها پس از توصیه به رعایت تقوای الهی، احسان به والدین را سفارش و امر فرموده و حتی از بیان کمترین و کوچک ترین حرف نامهربانانه و حتی در حد گفتن «اف» به پدر و مادر به شدت نهی فرموده است و مگر نه این که در کلام معصوم بر نگاه مهربانانه به چهره پدر و مادر پس از نگاه به آیات قرآن مجید تاکید و سفارش شده است.

مگر نه این که به فرمایش معصوم، فرزندان نمی توانند پاداش و جزای خیر یک شب بیدارخوابی مادران خود را حتی با هزار بار مادر را بر دوش خود گذاردن و پیاده به حج بردن جبران کند، مگر نه این که اصیل ترین، پاک ترین، بی آلایش ترین و بی مزد و منت ترین محبت ها و عشق ورزی ها تنها در کران تا کران دل دریایی پرمهر مادران و پدران موج می زند و مگر نه این که بهشت زیر پای مادران است پس چگونه برخی بر چهره پدر و مادر خود، به نامهربانی چشم می گردانند یا به تلخی با ایشان سخن می رانند و یا زبانم لال به چوب جهل و نادانی و نامهربانی و بی مروتی و ناجوانمردی پدران و مادران خود را این عزیزترین عزیزان را این مایه عزت و برکت زندگی دنیا و عقبی را می آزارند و از خود می رانند!

اما در عین حال می شناسم و شاید شما هم بشناسید فرزندانی را که پدران و مادران سالخورده خود را چون جان عزیز می دارند و چون گل می بویند و هر لحظه قلبشان به عشق آنان می تپد، من می شناسم همسر و فرزند یک خانواده را که ۱۰سال تمام است به بهترین شکل در خانه از همسر و پدر دچار سکته مغزی شده خود که توان هیچ حرکتی، حتی توان دیدن نیز ندارد و فقط می تواند زبان و لب های خود را به حرکت درآورد و کلامی چند بگوید نگهداری و مراقبت می کنند، و نه تنها طی این سال های طولانی حتی یک بار هم این پدر، دچار زخم بستر نشده بلکه بوی خوش عطر از اتاق و بستر او هنوز به مشام می رسد و جالب این که شنیده ام این پدر در سال های جوانی و میانسالی خود چندان هم اهل خوش خلقی و مدارا نبوده با این حال همسر و ۲ پسر و ۲ دختر او ۱۰ سال تمام است که با خوش خلقی و مهربانی تمام همچو پروانه به دور شمع کم فروغ وجود همسر و پدر بیمار خود می چرخند و از او به بهترین شکل مراقبت می کنند و هم چنین کم نیستند همسران و فرزندان جانبازان دفاع مقدس که سال هاست از این غیور مردان عرصه دفاع از عزت دین و میهن به شایسته ترین وجه مراقبت می کنند و زندگی در سایه سار این سروقامتان سرافراز و این استوانه های غیرت را قدر می شناسند. اما باز می گردم به قصه «سبد» و «نامهربانی» و «فراموش کاری» برخی فرزندان و تنهایی و چشم به راهی و حسرت به دلی برخی پدران و مادران که تک و تنها در گوشه آسایشگاه و خانه سالمندان چشم انتظار فرزندان و نوه های خود هستند و انتظارشان تنها یک دیدار و جرعه ای محبت است و بس!

گرچه هنوز برای بازگرداندن و در «خانه دل»، جایی برای این عزیزان باز کردن، دیر نیست. خدا کند که دیر نشود.