این مطلب در روزنامه خراسان شماره: ۱۹۲۳۹ – دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۵ با عنوان «بدون موضوع» به قلم کورش شجاعی چاپ شده است

زن، آن شب هم مثل گذشته با سر و وضع و رفتار آن چنانی کنار خیابان ایستاده بود تا ماشینی جلوی پایش ترمز بزند و… و ماجرای پلشت و پلید دیگری رقم بخورد، چند ماهی بود که برخی کسبه آن خیابان شاهد این بی آبرویی بودند، گویا حاج آقا هم که چند شبی در آن محله منبر می رفت از زبان این و آن متوجه این قصه تلخ شده بود، آن شب وقتی منبر به اتمام رسید و مرد روحانی عازم خانه اش، در راه متوجه حضور آن زن شد، به همراهش گفت برو به آن خانم بگو من با او کار دارم، مرد گفت: حاج آقا! مردم نگاه می کنند من خجالت می کشم، آن روحانی اهل معرفت اصرار کرد و مرد پذیرفت، چند لحظه بعد صحبت کوتاه آن عالم عامل با سلام گفتن به آن زن شروع شد پاکتی از جیبش بیرون آورد و به او گفت: داخل این پاکت مقداری پول هست که به نام امام حسین(ع) متبرک شده، این را از من قبول کن و قول بده تا وقتی این پول تمام نشده مرتکب خطا نشوی! روحانی این جملات را گفت و خداحافظی کرد.چند سال بعد وقتی آن روحانی بزرگوار توفیق تشرف به کربلا و زیارت اباعبدا… را یافته بود متوجه شد فردی به او می گوید حاج آقا آن خانم که آن جا ایستاده با شما کار دارد، مرد روحانی با تعجب پرسید با من کار دارد؟ ! مرد گفت بله آقا! با هم به طرف آن خانم محجبه رفتند، زن مودب و متین سلام کرد و گفت حاج آقا حتما مرا نمی شناسید و بلافاصله ادامه داد: من همان زنی هستم که چند سال پیش در «آن شب» پاکت پول متبرک به نام سیدالشهداء را به من دادید و گفتید:… بله شما آن جملات را گفتید و رفتید اما من آن شب دقایقی همان جا کنار خیابان ایستادم در حالی که اشک امانم نمی داد ولی حالا من این جا هستم، با شوهرم برای زیارت آقایم حسین(ع) آمده ایم برای شکرگزاری به درگاه خداوند بخشنده و تشکر از امام آزادگان و آزادکننده همه دربند نفس و دنیا گرفتارشدگان.