کورش شجاعی مدیر مسئول روزنامه خراسان سرمقاله روزنامه خراسان kourosh shojaee - مادر شهید

این مطلب در روزنامه خراسان شماره:  ۱۸۱۶۶  –  شنبه  ۲۴ تیر ۱۳۹۱  با عنوان یادداشت روز  به قلم  کورش شجاعی چاپ شده است

کورش شجاعی

امروز می خواهم به جای سرمقاله برشی از زندگی و حرف های یک مادر را بنویسم، بی آن که چندان به فکر ویرایش کلام باشم می خواهم حرف های یک دوست که خوب خوب می شناسمش را درباره خواب مادرش بنویسم.

دوست می دارم هر که این نوشته را می خواند فقط اندکی با تأمل و آهسته چشم هایش را بر این کلمات و جملات براند. آن دوستم که حالا پنجمین دهه زندگی اش را می گذراند می گفت: امروز صبح هنوز در خواب بودم که زنگ تلفن خانه به صدا درآمد و پس از گفت وگویی کوتاه همسرم به من گفت امروز ناهار می رویم خانه مادر، گفتم همین دیروز از صبح تا شب آن جا بودیم، امروز هم برویم؟ گفت: مادر گفته است که بیایید خوابی دیده ام که می خواهم برای همه بچه هایم تعریف کنم. دوستم می گفت «مادر» که حالا سن و سالی از او گذشته و غم هجران فرزند کوچکش نیز او را خیلی زود پیر و شکسته کرده و از چند بیماری رنج می برد دیگر حتی توان آشپزی و غذا پختن ندارد برای همین همسرم زودتر به خانه مادر رفت تا غذایی بپزد، نزدیک ظهر بود که من هم به خانه مادر رسیدم متوجه شدم دو برادر و خواهرم و بچه هایشان هم آن جا هستند، سفره غذا پهن شد، من کنار مادر روی صندلی نشستم چون مادرم دیگر توان نشستن بر روی زمین را ندارد، تازه برای نشستن روی صندلی از عصا و تکیه دادن دست دیگرش به میز کمک می گیرد. به چهره مادرم که مثل جانم دوستش می دارم نگاه کردم چین و چروک های صورتش، دست ها و صدای لرزانش، دلم را فشرد، ناگهان مادرم با لبخندی که نمی دانم اسمش را چه بگذارم چند جمله صحبت کرد از خوابی که دیده بود گفت و من خیلی تحمل کردم که جلوی جمع خانوادگی، چشم هایم بارانی نشود، تحمل کردم، در خود شکستم و بغضم را فرو خوردم، نمی توانستم به چهره مادرم نگاه کنم او با لحنی بسیار عاشقانه و دوست داشتنی گفت: «دیشب برادرتان را خواب دیدم، خیلی چشم هایش قشنگ شده بود، چند وقتی به خوابم نیامده بود اما دیشب که در خواب دیدمش چشم هایش آسمانی بود، این قدر قشنگ و دوست داشتنی شده بود که خدا می داند، با او حرف زدم ولی چند بار چشم هایش را بست و انگار می خواست با من خداحافظی کند. و گفت: مادر خسته ام می خواهم بخوابم، می خواهم بروم»، این را گفت و من از خواب بیدار شدم. دوستم ادامه داد من خوب می فهمیدم که مادرم چه قدر به خودش فشار می آورد تا اشک هایش جلوی ما جاری نشود، آخر او همیشه وقتی ما نیستیم گریه می کند، وقتی ما نیستیم با برادرم صحبت می کند، راز دل می کند، حرف هایش را در خلوت بیشتر با همان برادرم می زند، من که عاشق مادرم هستم خوب او را می شناسم در این چند سال هم که از سفر برادرم به آسمان و پیش خدا رفتنش می گذرد، از آن وقتی که صدام، جبهه ها را شیمیایی زد و آب های هور و هویزه و مجنون و آن مواد شیمیایی در هم آمیخت و برادرم و بسیاری دیگر از برادران و فرزندان وطن عزیزم ایران را پیش خدایشان برد، مادرم تنها در خلوت سر در کمد لباس ها می کند و پیراهن آبی آسمانی به جا مانده از برادرم را به یاد یوسفش می بوید و می گرید و گاهی اوقات که ما بی اطلاع به خانه مادر می رویم اشک هایش و چشم هایش را تا می تواند از ما پنهان می کند.

همان طور که دوستم این حرف ها را می گفت آسمان دل من هم به شدت ابری شد و دوستم ادامه داد، امروز مادرم به شکرانه دیدن برادرم در خواب، همه بچه هایش را دور هم جمع کرد و مثل همیشه صدقه ای کنار گذاشت و مواظب بود که همه سر سفره ناهار سیر شده باشند، او همیشه سفره دار، بخشنده و مهربان بوده و هست، مادرم مظهر عشق و عاطفه و فرزند دوستی است. مادرم مدت هاست که آرزوی کربلا دارد، اما پای رفتن ندارد، دوستم گفت و گفت و گفت: حال مادرم مدتی است که چندان خوب نیست، می ترسم سایه اش از سرم برود، می ترسم فرصت بوسیدن دست های مهربانش را روزگار از من دریغ کند، گفت: از این ناراحت نیستم که گاه برای تأمین هزینه درمان مادرم که مادر شهید است به زحمت می افتیم از این ناراحت نیستم که صاحبخانه شان اجاره همان خانه نقلی را امسال دوباره زیاد کرده است از این ناراحتم که چرا بعضی در این مملکت ربا می دهند و ربا می خورند، رشوه می دهند و رشوه می گیرند، اختلاس می کنند و… از این ناراحتم که چرا بعضی از مسئولان برای ۲ روز بیشتر بر مسند ماندن، هر کاری می کنند از این ناراحتم که بعضی چه راحت تصمیم های بد می گیرند و حرف های بد می زنند.

از این ناراحتم که بعضی ها چه زود فراموش کردند که این مملکت و آب و خاک و دین و میهن به قیمت جان فشانی ها و جانبازی ها و خون چه جوانانی حفظ شده است. دوستم همین طور که صحبت می کرد گفت امشب دوباره می خواهم پیش مادرم بروم و عاشقانه بدن پیر و نحیفش را در آغوش بکشم، دست هایش را غرق بوسه کنم و به او التماس کنم، مادر در بغلم گریه کن و اجازه بده اشک های من هم با اشک های تو در هم آمیزد. دوستم این ها را گفت و رفت.

و من ماندم و یک دنیا حرف ناگفته در دل هزار بغض در گلو. با خود گفتم چند خطی از حرف های دوستم و مادرش را بنویسم تا عده ای بخوانند و هر چه دلشان خواست درباره این نوشته بگویند.

اما من می خواهم به آنانی که در این مملکت تصمیم می گیرند، قانون می نویسند، اجرا می کنند، قضاوت می کنند و… یادآوری کنم که آقایان بدانید و به خاطر بیاورید که در کشوری حرف می زنید و اظهار نظر می کنید و برای مملکتی تصمیم می گیرید که امثال این مادران با آن خواب های شیرینشان و نجواهاشان با شهیدانشان در آن زندگی می کنند و حالا خود می دانید و غیرت و همتتان.