kourosh shojaee - کورش شجاعی مدیر مسئول روزنامه خراسان - کورش شجاعی روزنامه نگار - کورش شجاعی نویسنده - گرانی و کمبود مرغ

این مطلب در روزنامه خراسان شماره:  ۱۸۳۸۷  – پنج شنبه  ۵ اردیبهشت ۱۳۹۲  با عنوان «بدون موضوع»  به قلم  کورش شجاعی چاپ شده است

کورش شجاعی

شاید برخی اصلاً باور نکنند که بعضی افراد چیزهایی را از سر اجبار به عنوان غذا بر سر سفره هایشان می برند و می خورند که خیلی ها ممکن است دیدن آن چیزها هم برایشان چندان خوشایند نباشد! افسانه نمی خواهم تعریف کنم، این ماجرا قصه زندگی برخی از افراد همین جامعه ماست، گر چه ممکن است تعدادشان بسیار قلیل و اندک باشد اما هستند کسانی که از سر اجبار چیزهایی می خورند که ممکن است حتی به فکر بعضی از ما هم نرسد. وقتی که قاطر چموش تورم و گرانی این چنین افسار گسیخته می تازد و قیمت هر کیلو گوشت آن هم با کلی استخوان و چربی به ۳۰ هزار تومان می رسد و یک کیلو برنج پاکستانی که نه عطر و نه طعم برنج ایرانی را دارد، سر از ۶ هزار تومان درمی آورد و روغن نباتی با آن همه ضررهایش یک شبه کمیاب و قیمتش باور نکردنی می شود و حتی یک کیلو پنیر ساده! که همیشه نان و پنیر را ضرب المثل ارزانی می دانستیم! قیمتی حدود ۱۰ هزار تومان پیدا می کند و پیازی که تا همین چند وقت پیش روی دست کشاورز می ماند و می پوسید، قیمتش تا کیلویی ۲۶۰۰ تومان افزایش می یابد و اشک خریدار را نخورده در می آورد و وقتی قیمت هر کیلو مرغ تازه با هزار بالا و پایین، حالا به حدود ۴۷۰۰ تومان رسیده و هنوز می خواهند آن را گران کنند، معلوم است که چیزهایی مثل سنگ دان و جگر مرغ که برخی به آن لب نمی زدند و دور می ریختند و حتی پای مرغ که شکلی لااقل از منظر برخی افراد ناخوشایند دارد، در قابلمه و سبد غذایی عده ای از مردم جا خوش می کند. جالب این که همین پای مرغ که دیدنش هم برای بعضی چندان خوشایند نیست و عده ای آن را به خاطر خواص و فوایدی که برای آن گفته می شودمصرف می کنند را برخی به اجبار می خرند تا شکم خود را با آن سیر کنند، و این چنین می شود که همین پای مرغ نه تنها دور ریخته نمی شود، بلکه به صورت بسته بندی شده، کیلویی ۲۵۰۰ تا ۳۰۰۰ تومان به فروش می رسد! بگذریم، خدا می داند امروز وقتی در یکی از این فروشگاه های مرغ مشغول خرید بودم و یکی از شهروندان به صاحب مغازه مراجعه کرد و فقط ۲ کیلو پای مرغ خرید و رفت، گویی سقف این مغازه مرغ فروشی بر سرم آوار شد.

گر چه آن شهروند در کنار تعداد زیادی از خریداران گوشت و مرغ خیلی با عزت نفس و متین و در عین حال بی ادعا بود، ولی از صبح تا به حال چندین بار چهره تکیده آن زن سالخورده بی بضاعت در ذهنم آمده و رفته است و از خود خجالت کشیده ام که چرا نتوانستم و یا نخواستم برای این دسته از هموطنانم قدمی بردارم. گر چه کاری اساسی برای حل مشکلات این چنینی از دستم برنمی آید ولی نمی دانم آن دسته از مسئولانی که به قدرت و ریاست خود سفت و محکم و به هر قیمتی چسبیده اند و با وجود این همه ثروت و منابع کشور در کنار این همه اسراف و تبذیر و بریز و بپاش و حیف و میل ها کاری اساسی و بایسته برای معیشت و سفره مردم کم بضاعت و کم برخوردار و حل اساسی مشکل آنان انجام نمی دهند، چقدر از وضعیت و شرایط زندگی چنین هموطنانی در کشورمان عرق شرم بر پیشانی شان می نشیند و خجالت می کشند و فردای قیامت جواب خدای این مردم عزیز و نجیب را چگونه خواهند داد؟

قصه خوردن پای مرغ به عنوان غذا هر چند ممکن است ماجرای تلخ زندگی عده قلیلی از هموطنان ما باشد، اما هر چه هست ماجرایی تلخ و واقعی است نه یک افسانه. ماجرایی به تلخی از سیری ترکیدن خیلی ها و با سیلی سرخ نگاه داشتن صورت برخی.