این مطلب در روزنامه خراسان شماره: ۱۸۰۸۹ – دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ با عنوان سرمقاله به قلم مدیر مسئول کورش شجاعی به چاپ رسیده است

علیرضا دو تا خال خوشگل رو صورتش داشت، آخرین فرزندم بود و به اصطلاح ته تغاری. با این که سن و سالش از همه کوچک تر بود اما قدش بلندتر بود، روزی که عازم شد کنارش بودم. آن روز ناگهان متوجه یک آقایی شدم که چهره ای نورانی داشت رو به من کرد و با لحنی آرام و صمیمی به من گفت: حاج خانم چند تا پسر داری؟ گفتم ۳ تا! گفت: کجا هستند؟ گفتم: داود شهید شده، رسول هم که تو جبهه است، علیرضا هم که راهی شده…
آن آقا گفت: مادر جان از این که این پسرت را هم می فرستی ناراحت نیستی؟ گفتم نه ای کاش به اندازه موهای سرم، پسر می داشتم و به جبهه می فرستادم!
وقت خداحافظی فهمیدم که آن مرد نورانی «آوینی» است با آن صدا و لحن دلنشینش که همچنان ماندگار و به یاد ماندنی است.
این مادر شهید آنقدر ساده و صمیمی و صادقانه با آن لهجه آذری خود صحبت می کرد که حتی لحظه ای دلت نمی آمد چشم هایت را از قاب و تصویر تلویزیون برگیری. روز پنج شنبه ساعت حدود ۵بعدازظهر بخش هایی از قصه زندگی شهیدان «خالقی پور» در قالب برنامه «پل» در شبکه اول به روایت پدر و مادر شهیدان به تصویر کشیده شد.
حاج خانم آن چنان سرحال و قبراق بود و کلمات آن چنان از دل پاکش بر می خاست که گویی سال ها برای بیان این حرف ها تمرین کرده است اما دلت به روشنی هر چه تمام تر گواهی می داد که ایمان و باور عمیق به شهیدان و خدای شهیدان کلمات او را چنین دلنشین و صمیمی و اثربخش کرده است.
حاج خانم خالقی پور می گفت: رسول که برادر بزرگ تر علیرضا بود از جبهه پیام می داد که رضایت ندارد برادرش عازم جبهه شود این حرف را تلفنی به علیرضا گفته بود وقتی من از علیرضا می پرسیدم مادرجان چرا برادرت رضایت ندارد؟ می گفت رسول گفته است آخر علیرضاجان، داود که شهید شده، من هم که جبهه هستم، «دلم برای مامان می سوزد» برای همین راضی نیستم که تو الان عازم جبهه بشوی!
* حاج خانم که از نظر من مثل یک امامزاده قابل احترام است با آن لهجه ترکی دلنشین و لبخند مدامش می گفت: چون حاج آقا در خانه حضور نداشت و بیشتر وقت ها تو جبهه ها بود، هر وقت برای بچه ها اتفاقی می افتاد یا مجروح می شدند، خبرش را به من می دادند، پلاک داود را هم بعد از شهادتش به خود من دادند، خبر اصابت ۲ تیر مستقیم به دست علیرضا را در یکی از عملیات ها و این که تا مدتی گم شده بود را نیز به خودم دادند اما خدا به من خیلی لطف داشت، اهل صبر و طاقت و تحمل شده بودم.
وقتی برای وداع با داود رفته بودم اول فکر کردم اشتباه شده چون قد و اندازه پیکر خیلی کوتاه بود وقتی برای آخرین بار چهره داودم را بوسیدم متوجه شدم که فقط سر و پاهای او باقی مانده و …
* دوربین سراغ حاج آقای خالقی پور رفت او این روزها به زحمت توان راه رفتن و جا به جا شدن دارد، بیشتر روی تختش دراز کشیده است و حاج خانم مهربانانه او را پرستاری و مراقبت می کند، صدای حاج آقا لرزان اما هنوز دلنشین و اثرگذار و برآمده از دلی محکم و ایمانی استوار است، حال و احوالش را که جویا می شوند از فرزندان شهیدش که می پرسند، بلافاصله در جواب می گوید: اگر سر به سر تن به کشتن دهیم، از آن به که کشور به دشمن دهیم.
از روزهای بیماری و پیری و خستگی اش که می پرسند، شعری که روی عصایش نوشته شده است را زیبا می خواند، «هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم/ هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم»
حاج آقا هم مثل حاج خانم، صمیمی و صادقانه و با دلش سخن می گوید، چون حالش مساعد نیست خیلی کم صحبت می کند اما هر چه می گوید عطر خوش صفا و صمیمیت و نشان ایمان و توکل و رضایت دارد. دل ناگهان پر می کشد، دوست داری به زیارت این پدر شهید بروی، زانو بزنی و با افتخار به دست های چروکیده و فشرده بر عصایش بوسه بزنی.
* حالا دوربین، حاج خانم را در حال گذاشتن گل های محمدی بر سر مزار شهیدان در بهشت زهرا نشان می دهد، گیرنده های میکروفن زمزمه های حاج خانم را این چنین ضبط کرده است: سلام پسرای گلم، علیرضای عزیزم تو ۲ خال خوشگل رو صورتت داشتی، مامان روز عید اومده احوال پرسی، چطورید؟ نمی گید: باباتون کجاست؟ آره عزیزای من حاجی حالش خوب نیست! مثل این که دلش خیلی هوای شماها رو کرده شاید می خواد بیاد پهلوی شما …
دیگر چشم ها تاب دوخته شدن به این تصاویر را نداشت، این همه حقیقت این همه ایمان، این همه رضایت.
حاج خانم قبل از این که سر مزار پسرانش برود اول چند تا گلایل روی سنگ مزار شهیدان گمنام گذاشت و با خودش زمزمه می کرد: من بمیرم برای مادرای شما! خدا صبر بده به مادرای شماها، من بمیرم برا مادرای شما.
حاج خانم می گفت: ما ۲۸ سال است که در تهران زندگی می کنیم و هر سال عید، اول به عید دیدنی شهیدان و این بچه ها می آییم.
* دوربین صحنه های گفت وگو با حاج خانم در خانه و نقل خاطره ای درباره شهادت فرزندانش را نشان می دهد: در این صحنه ها شنیدن حرف های حاج خانم خیلی طاقت می خواهد او حرف می زند و بیننده به ایمان او، به توکل او و به رضایت او غبطه می خورد.
حاج خانم می گوید: در عملیات … یک تیر مستقیم به سفید ران علیرضا اصابت می کند، علیرضا به زمین می افتد، رسول برادر بزرگ تر علیرضا به طرف او می دود علیرضا را به کمک دامادم بر دوش می کشد اما چون قد علیرضا بلند بوده است پاهایش بر روی زمین کشیده می شود، دامادم پاهای او را می گیرد، در همین حال گفت وگویی بین دو برادر رد و بدل می شود، صدای خمپاره ها هم به گوش می رسد. علیرضا می گوید من شهید می شوم رسول می گوید ما با هم شهید می شویم، خمپاره ای زوزه کشان از راه می رسد، خون از بدن علیرضا می جهد، حالا دیگر سر علیرضا بر شانه رسول بی حرکت است صدایی هم از او شنیده نمی شود. خمپاره دیگری از راه می رسد، رسول نیز که علیرضا را بر شانه دارد به زمین می خورد حالا دیگر از لب های رسول هم چیزی شنیده نمی شود چند لحظه پیشتر علیرضا به رسول گفته بود وعده ما «بین الحرمین».
* حرف ها و صحنه های حضور حا ج خانم بر سر مزار شهیدانش و گفت وگوی عاشقانه و مادرانه او با ۳ پسر شهیدش گرچه مرا به یاد این جمله زیبا می انداخت که شهیدان امام زادگان عشقند، اما پیش از آن مرا به این فکر وا می داشت که دین خدا و کلام الهی و باور و توکل با دل این مادر چه کرده است که گرچه خودش کمتر از امام زاده نیست اما بزرگ ترین امید و آرزویش در پایان گفته هایش این بود که امیدوارم بین ما و خانم فاطمه زهرا «پل» ایجاد شود.