این مطلب در روزنامه خراسان شماره: ۱۷۳۱۰ – یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۸ با عنوان سرمقاله به قلم مدیر مسئول کورش شجاعی چاپ شده است

تب سیاست زدگی و سیاسی کاری که داغ می شود،خیلی چیزها تحت تاثیر قرار می گیرد و مسائل و موضوع های اساسی را به حاشیه می راند یا حداقل این که اولویت و جایگاه مسائل مهم و درجه یک دراندیشه و عمل تصمیم سازان و مسئولان به اولویت های دست چندم سقوط می کند، مقوله های اساسی و مهمی از جمله فرهنگ و ادب و هنر و اهل و اصحاب این عرصه زلال و انسان ساز ازجمله مظلومان این ماجرا هستند. بدون قصد قیاس و تنها به جهت تقریب به ذهن با بررسی و نگاهی محتوایی به مجموعه اطلاعات و اخباری که درباره مسائل گوناگون روی آنتن ها ، خروجی شبکه های خبری ، رسانه های دیداری و شنیداری و مکتوب قرار می گیرد، به خوبی درمی یابیم که اطلاعات و اخبار حوزه هایی مانند فرهنگ در عرصه تصمیم سازی، برنامه ریزی و به تبع آن در حوزه اطلاع رسانی، به هیچ عنوان از جایگاه شایسته و بایسته ای برخوردار نیست.
امروز حجم عظیمی از اطلاعات و اخبار به مسائل حاشیه ای، بازی های سیاسی، اقتصادی ، حواشی ورزش های قهرمانی و بازیگران و چهره پردازی های افراطی و غیرضروری و چیزهایی از این قبیل اختصاص دارد، در حالی که مسائل و اولویت های مهمی ازجمله فرهنگ که اساسی ترین نقش را در بقای تمدن و اعتلای فکری معنوی و استغنا و سعادت واقعی انسان دارد، مورد غفلت جدی قرار گرفته و روشن است تا هنگامی که چنین رویه ای جاری باشد اهل علم و ادب و فرهنگ و هنر نیز چندان قدر نمی بینند و بر صدر نشانده نمی شوند و البته این واقعیت تلخ سابقه ای تاریخی دارد. القصه پنج شنبه گذشته نه تنها «بچه های خوب» کشورمان بلکه آحاد مردم ایران زمین «پیرمرد خوب و تنهایی» را از دست دادند و در فراقش ماندند که چند دهه کلام نغز و شیرینش به روانی زلال چشمه های خوبی در خامه قلمش برای فرزندان این مرز و بوم جاری بود، آن پیر دانا و سالخورده توانا به برکت خلوص نیت، ذهن پویا، دل برنا و قلم شیوا و شیرینش ده ها سال فرهنگ والای ایران زمین را پویید و کاوید، داستان های سخته و کهن این مرز و بوم را خواند، آن هم تنها به مدد آموزش الفبا در خانه و توسط پدر- پدر مهدی با مدرسه رفتن او مخالف بود و هیچ گاه اجازه مدرسه رفتن به او نداد و این بزرگ رنجی بود که در تمامی عمر آذر یزدی را آزرد- آن گاه این بزرگ مرد عرصه فرهنگ و نویسندگی و داستان نویسی تمام آنچه خوانده و دریافته بود به مدد خامه ای به شیرینی عسل و قلمی به روانی چشمه ساران، کام و جان فرزندان ایران را از آموزه ها و پندها و عبرت های قصه های خوب خود سیراب کرد.
در بزرگی این عاشق فرهنگ و کتاب و کتاب خوانی و نویسندگی همین بس که کار نوشتن برای کودکان را در برهه ای از زمان که خلائی جدی برای فرزندان میهن بود در جوانی شروع و تا کهن سالی با عشق و تواضع هرچه بیشتر ادامه داد، بی آن که نیم نگاهی حتی به کسانی داشته باشد که نوشتن برای کودکان را فقط سکوی پرتاب و آغاز برداشتن گام های بعدی می دانند!
مهدی آذر یزدی، خواند و پویید و کاوید و برای تربیت و شیرین کامی و سعادت فرزندان سرزمین مادری و وطنش ایران نوشت، آن گونه نوشت که بزرگان بسیاری در مدح و منقبت و ارزش کارهای بزرگش داد سخن سردادند، چنان با اخلاص و از سر درد و نیاز جامعه و مخاطب شناسی نوشت که رهبر فرزانه انقلاب درباره او گفته اند که: … «من خودم را از جهت رسیدگی به فرزندانم، بخشی مدیون این مرد و کتاب این مرد می دانم…. به تدریج چاپ شد و من رفتم تهیه کردم و برای فرزندانم خریدم، نه فقط فرزندان، بلکه در سطح شعاع ارتباطات فامیلی و دوستانه، هرجا دستم رسید و فرزندی داشتند که مناسب بود با این قضیه، این کتاب ایشان را معرفی کردم، خواستم این حق شناسی را من به نوبه خود کرده باشم» القصه، انجام کار بزرگ، آدم بزرگ می خواهد آدم بزرگ برای جاودانه شدن بزرگواری می خواهد و چه بزرگی و بزرگواری برتر از این که مهدی آذر یزدی عمر خود را وقف خدمت به عرصه فرهنگ و سعادت فرزندان این مرز و بوم کرد و چنین عزتمندانه در یاد و خاطره ایرانیان و تاریخ ایران زمین جاودانه شد اما ای کاش انسانی به این بزرگی و بزرگواری با این همه خدمت موثر و تاثیرگذار در عرصه کتاب وکتاب خوانی و تربیت کودکان، تا به این حد مورد فراموشی و بی مهری قرار نمی گرفت که تمام عمر را در فقر و تنگدستی زندگی کند و به قول خودش جز در مواردی حتی از خوردن غذای خوب و لباس مناسب برخوردار نباشد و تلخ تلخ این گونه غمگنانه بر زبان بیاورد که اگر «سبزی فروش می شدم…»!! ناخودآگاه قصه تلخ تنگدستی و عسرت حماسه سرای جاوید ایران زمین حکیم ابوالقاسم فردوسی آن بزرگ پاسدار و زنده کننده در پارسی دوباره در ذهنم زنده شد و آن ماجرای تلخ که صله معروف سلطانی آن گاه به دروازه ورودی طوس رسید که پیکر بی جان آن بزرگ «پراکنندهتخم سخن» بر دوش مردم تشییع و از دروازه دیگر طوس خارج می شد.
مظلومیت فرهنگ و اصحاب و اهل فرهنگ تا کی و تا چند ؟!!