این مطلب در روزنامه خراسان – شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ با عنوان سرمقاله به قلم مدیر مسئول کورش شجاعی چاپ شده است

«روز ملی فردوسی» است و بی گمان سخن را آغازیدن با گفتار خردمندانه، حکیم فرزانه توس، روا بلکه سزاوارتر از هر آغاز دیگری است.
پس به جان نیوشنده سخن بس ژرف و حکیمانه شهریار پارسی سرایان ایران زمین می شویم که از ژرف نای هستی روشن و اندیشمندش چنین باورمندانه و آسمانی سرود:
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردو ن سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
زنام و نشان و گمان برترست
نگارنده بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه
این ایرانی واله و وارسته چه زیبا و هنرمندانه آفریدگار هستی که وصفش به هیچ توصیف نگنجد، را می سراید و مگر از آن پیر روشن رای و روشن ضمیر، سرآغازی جز آغاز سخن به نام آفریدگار هستی و سرایش پروردگار و مالک ملک وجود انتظاری هست؟
حکیم توس به خوبی می داند و این مهم را فهم می کند که اگر نیک می اندیشد و نیکو می بیند و نیکوتر می سراید، این همه میوه و ثمره تابش نوری از انوار حقیقت آفریدگار هستی بر جان تشنه و البته آماده و بیدارش است پس نیکوترین و برترین آغاز را یعنی نام بلند آفریدگار را سرآغاز و طلیعه سخن می کند تا نور تابیده شده بر وجودش از لطف خداوند را به نیوشندگان سخنش به روشنی بازبتاباند که این نیز خود به برکت تابندگی وجودهایی است که پنجره های دل و جان خود را به روی نور و روشنایی باز کرده اند و دل و جان و سخن شان هم چنان آیینه ای بی غبار، هم برای خود هم برای همه انسان های تشنه و عاشق حقیقت به زیبایی هرچه تمام تر غمازی می کند.
حاصل جمع عشق و ایمان و شیدایی با خردورزی و دانایی، چنان شعله بیداری و بندگی را در جان حکیم ، فروزان کرده که بر این باور است که گرچه هیچ آفریده و مخلوقی از پس ستایش آفریدگار هستی، آن چنان که شایسته مقام و مرتبت آفریدگاریش است، برنمی آید، اما بایسته و سزاوار است که به بهترین و زیباترین شکل، بلندترین همت را برای شکر و ستایش خداوند هستی بخش و هستی آفرین، به کار بست و کمر همت به ستایش آفریننده هرچه محکم تر بربست .
ستودن نداند کس او را چو هست
میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد اوی
در اندیشه سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای و جان و زبان
ستود آفریننده را کی توان
و شاید همین جان بیدار و هوشیار فردوسی این بنده پاکباز درگاه خداوندی او را همچنان که به ستایش و بندگی آفریدگار هستی و عشق ورزی و محبت به پیامبر رحمت و عترت پاکیزه اش و مهر و مودت علی و خاندانش رهنمون شد، نهال آزادگی و سروقامتی برای سرافراز ایستادن و سرافراز ماندن خود، میهن خود و حفظ هویت ملی ایرانیان و زنده کردن و مانایی زبان پارسی به عنوان نماد اصلی هویت ملی ایران زمین را در وجود این بزرگ معمار و بنیان گذار کاخ بلند و گزندناپذیر نظم و شعر پارسی را چنین سرسبز و تناور کرد.این غیور مرد و بزرگ حماسهسرای ایران زمین چه عاشقانه برای وطن میسراید:
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
دریغا که ایران ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
و چه زیبا رنجی که برای پاس داشت و احیای قند پارسی به جان خرید را به تصویر می کشد:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
بناهای آباد گردد خراب
زباران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
نمیرم از این پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام
و این مبارک سرنوشت و نیکو سرانجام رقم خورد که از پس آن همه جنگ و تجاوز، قتل و غارت ها و خون ریزی هایی که اسکندر مقدونی و چنگیز مغول و تیمور لنگ و … بر این سرزمین تحمیل کردند باز هم ایرانی و هویت ایرانی و زبان پارسی حیات و مانایی خود را هم چنان حفظ کند و در عرصه تمدن و فرهنگ جهانی هم چنان بر صدر بنشیند و بر تارک تاریخ جهان هم چنان بدرخشد. این مهم آن هنگام بیشتر قابل توجه می شود و جلوه گری می کند که حتی پس از درگیری اعراب با ایرانیان و تسلط ایشان بر قسمت هایی از ایران و حتی پس از آن که ایرانیان همیشه یکتاپرست با آگاهی و از سر اختیار آیین حضرت محمدمصطفی خاتم و اعظم پیامبران را ، اسلام اکمل ادیان الهی را برمی گزینند و عشق و مودت عترت رسول و علی و خاندان علی را مایه حیات جان و دل خود قرار می دهند باز هم هویت ایرانی و زبان پارسی را حفظ می کنند و نه تنها مانند کشورهایی از جمله مصر که از تمدنی دیرینه و فرهنگی کهن برخوردار بوده، ملیت، هویت و زبان خود را فراموش نمی کنند و از دست نمی دهند بلکه تمدن و فرهنگ و هویت ایرانی را با آموزه های اسلام، تکمیل می کنند و به بهترین شکل زینت می دهند و چنین میشود که مولود مبارک «هویت ایرانی اسلامی» پا به عرصه وجود می گذارد و تا امروز و تا هستی هست، تمدن و فرهنگ و هویت ایرانی اسلامی همچو خورشیدی بر تارک تاریخ و جهان خواهد درخشید.
منم بنده اهل بیت نبی
ستاینده خاک پای وصی
پس آیا نمی توان ادعا کرد که اگر سپهر پرستاره زبان و ادب پارسی همین یک ستاره پرفروغ بی غروب را، فردوسی را، می داشت بی آن که بخواهیم کمترین تردیدی در بزرگی و اثربخشی دیگر مفاخر و بزرگان و مشاهیر ادب و زبان پارسی روا داریم باز هم نور و روشنایی اش، جهان تاب و عالم تاب می شد.
اگر چنین است، همه ما به ویژه، برنامه ریزان و تصمیم گیران و متولیان فرهنگ و ادب ایران زمین آیا آن چنان که شایسته حکیم ابوالقاسم فردوسی این بزرگ احیاگر و بزرگ پاسدار زبان پارسی و کاخ بلند و سترگی که او از شعر و نظم پارسی به پا داشته است به وظیفه خود عمل کرده ایم.
به صراحت و روشنی می توان ادعا کرد هر چند برای بزرگداشت و معرفی فردوسی به فرزندان امروز ایران زمین و جهانیان و پاس داشت «شاهنامه» میراث گران سنگ حکیم توس کارهایی انجام شده است اما بی گمان بین فردوسی و مانایی زبان پارسی به عنوان میراث ماندگار و جاودانه او و آن چه تاکنون برای پاس داشت و حفظ این سرمایه و میراث گران بها و بی مانند انجام شده فاصله ای بس دراز وجود دارد.
این در حالی است که بسیاری از کشورهایی که از سابقه تمدنی و فرهنگی بی بهره اند وگرچه در همین مدت زمان تبدیل شدنشان به یک کشور و ملت از وجود و درخشش چهره های فراوان علمی و فرهنگی برخوردار نیستند اما تلاش گسترده ای برای جهانی کردن معدود مفاخر خود انجام می دهند، ولی ما به دلایل گوناگون هنوز آن چنان که شایسته است برای معرفی وجهانی کردن مفاخر و مشاهیر و دانشمندان پر تعداد ایرانی که در زمینه های مختلف نه تنها در سرنوشت ایران بلکه در تمدن سازی و فرهنگ آفرینی و پیشرفت های علمی جهان تاثیرگذار بوده و هستند،برنامه ریزی نکرده ایم.
به روسیه و انگلیس و آلمان و… که تولستوی ، پوشکین، شکسپیر، گوته و… و آثار آنان را چگونه و با چه تدابیری جهانی کرده اند در این مقال نمیپردازیم اما آیا واقعا جای تامل نیست که چرا و چگونه امروز نوشتههای بیارزش و سرهم بندی شده برخی خارجیانی که به هیچ عنوان نمیتوان آنان را نویسنده و شاعر دانست با تبلیغات، با تیراژهای میلیونی در اختیار مردم دنیا و کشور ما قرار میگیرد، ولی ما حتی داستان ها و اشعار بزرگان زبان و ادب پارسی را که هر کدام میراثی گران قدر برای جهان و بشریت و هویت ایرانی محسوب می شود را نتوانسته ایم در سبد کالاهای فرهنگی مردم قرار دهیم و این سرمایه های زلال و بی مانند ادبی و فرهنگی را در زندگی مردم حتی کشور خود جاری کنیم!
آیا نباید هر ایرانی امروز حداقل چند ده داستان و ضرب المثل و لااقل چند ده بیت شعر از بزرگان عرصه ادب و هنر ایران زمین را به عنوان نمک و زینت و افتخار کلام و سخن خود در سینه داشته باشد، سیستم آموزش و پرورش و دانشگاه ها و حتی حوزه های علمیه ، رسانه ها و نهادهای متولی در جهت همگانی کردن این ارزش فرهنگی چقدر کار کرده اند؟
با نقالی و شاهنامه خوانی، شعرخوانی و خواندن داستان های شیرین ایرانی که روزگاری نه چندان دور جزءفرهنگ مردم مابودو درجمع های خانوادگی حکم نقل مجالس را داشت چه کرده ایم؟
آیا امروز تلویزیون همان که زمانی «جعبه جادویی» نامیده می شد حتی جای صحبت و گپ و گفت های شیرین و خانوادگی را نگرفته است؟
نگارنده را مخالف با فناوری های نوین ندانید، اما آیا شرط عقل و عدل و انصاف نیست که از هر امکان و پدیده ای در جای خود و به میزان نیاز استفاده کنیم؟
هر یک از ما امروز چند شعر از بوستان و چند حکایت از گلستان سعدی و چند غزل از حافظ را در سینه داریم. این مقال ،دراز دامن شد، باید دامن سخن برچید وپرسید ما با آرامگاه حکیم توس چه کرده ایم که متاسفانه مجبور شده ایم به خاطر مهیا نبودن فضای مناسب، برگزاری همایش بین المللی فردوسی را چند سال به تاخیر بیندازیم؟
امروزدکل های برق بی محابا بر فراز آرامگاه فردوسی در حالی گردن افراشته اند که نه تنها محوطه و حریم پیرامونی آرامگاه از وضعیت مطلوبی برخوردار نیست بلکه هنوز ماجرای راه و جاده منتهی به آرامگاه فردوسی همچنان ادامه دارد، آرامگاهی که به واسطه عظمت صاحب آن ومیراث گران قدری که بر جای گذاشته است می تواند به قطب اول گردشگری فرهنگی ایران تبدیل شود. چشم انتظار همت بیشتر مسئولان برای تحقق هرچه زودتراین مهم خواهیم ماند