kourosh shojaee - کورش شجاعی مدیر مسئول روزنامه خراسان - کورش شجاعی روزنامه نگار - کورش شجاعی - خانواده زندانیان

این مطلب در روزنامه خراسان شماره:  ۱۸۳۹۷  – یکشنبه  ۱۷ آذر ۱۳۹۲  با عنوان «بدون موضوع»  به قلم  کورش شجاعی چاپ شده است

کورش شجاعی

صدای سرفه های خشکش توجه ام را جلب کرد پسرک حدود ۴سال بیشتر نداشت، دیشب در آن سرمای پاییزی طفل معصوم حسابی سرش را به شانه مادرش چسبانده بود، سرفه هایش صدای عجیبی داشت مادر با صدای لرزان گفت آقا بچه ام در تب می سوزد سه شب است که حالش خیلی بد شده هیچ پولی ندارم که او را دکتر ببرم حتی یک شربت تب بر در خانه ندارم که به او بدهم. مادر حرف می زد و صدای سرفه های بچه، گاه آن قدر دردناک بود که فکر می کردی هر لحظه ممکن است ریه هایش از دهانش خارج شود. غروب سرد یک شب پاییزی بود آدم ها در پیاده رو می آمدند و می رفتند عده ای هم در حال بیرون آمدن از مسجد بودند نماز تمام شده بود ، زن و کودک خردسالش اما در گوشه ای کز کرده بودند و گویی منتظر کسی بودند.

قرعه به نام من خورد یادم آمد یکی دو سال پیش او را با همین بچۀ بغل در همین مکان دیده بودم برایم گفته بود شوهر جوانش به خاطر اعتیاد و … در زندان به سر می برد حالا چند سالی است که او مانده و دو بچه چهار ساله و شش ساله با خانه ای ۴۰متری و اجاره ای در حومه شهر که زندگی اش را با همین یارانه ها و کمک هر از گاهی مردم می گذراند. زندگی که نه، او تلاش می کند زنده بماند و بچه هایش را زنده نگهدارد فشار مریضی کودکش و ناداری و ناچاری، هر از گاهی او را جلوی مساجد می کشاند البته مساجدی خیلی دورتر از جایی که زندگی می کند! نمی خواهد خوار و خفیف شود! لااقل جلوی در و همسایه اش! آن قدر ایمان و توکل و اعتقاد و شرم و حیا دارد که طی این چند سالی که همسر نابخردش در زندان است حتی به کوچکترین کار خلافی فکر نکرده و با همین یارانه بخور و نمیر سر می کند و گاهی سری جلوی مساجد می زند تا شاید کسی یاریش کند.

اما دیشب او را خیلی مضطر و پریشان دیدم، صدای سرفه بچه و صورتش که از شدت تب به شدت سرخ شده بود خون به دلم کرد. با آنها همراه شدم و کودکش را نزد پزشک عمومی درمانگاه همان محل بردم. پزشک نیز از شدت سرفه ها و تب بچه، متعجب و نگران شد. پس از معاینه پزشک و تهیه دارو حالا چند دقیقه ای بود که صورت مادر نشانه هایی از آرامش داشت دعایم کرد و چه صمیمانه و باورمندانه دعا کرد لحظاتی بعد مادر جوان که سخت کودک مریضش را در آغوش کشیده بود با اتوبوس واحد راهی دخمه محل زندگیش شد جایی در این حوالی و حاشیه شهر مشهد. نمی دانم امثال این زن جوان و بچه های بیگناهشان تا کی و تا چند باید اسیر ظلم و نابخردی و جهالت شوهران و پدران تن به حقارت اعتیاد داده خود باشند، آخر مگر برای یک بار هم که شده این آدم ها از خود نپرسیده اند به کدامین حق با زن و فرزند خود چنین می کنند. آیا لحظه ای به امروز و فردای این زنان جوان و کودکان بیگناه اندیشیده اند این به اصطلاح مردان و مدیران خانه!؟

هنوز صدای خس خس سینه پسرک ۴ساله درگوشم هست اما نمی دانم آیا مسئولان ، آنان که به هر صورت موظفند در مقابل این گونه خانواده ها تکالیفی را برعهده گیرند صدای سرفه های خشک این قبیل بچه ها را می شنوند؟ ای کاش می شنیدند! امیدوارم بشنوند! اما می دانم بسیاری از هموطنان مهربانم اگر نشانی از چنین خانواده هایی داشته باشند آنقدر با عاطفه و مهربان و انسان دوست و سخاوتمند هستند که از سر محبت و باور به آخرت، با کمک هایشان مرهمی بر سینه های مجروح امثال این کودکان بگذارند و کاری کنند که این زنان جوان و پاکدامن و با حیا لااقل پس از این برای هزینه دوا و دکتر و خورد و خوراکشان خود و فرزندان بی گناهشان محتاج دست دراز کردن جلوی این و آن نباشند. صدای خس خس سرفه های پسرک ۴ساله هنوز در گوشم می پیچد و جانم را می خلد و …