این مطلب در روزنامه خراسان شماره: ۱۷۰۷۵ – یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۷ با عنوان سرمقاله به قلم مدیر مسئول کورش شجاعی چاپ شده است

آیا تا به حال آب شدن شمع وجود یک مادر را دیده ای؟ اشک های چکیده بر گونه هایش را چطور؟ از قال و مقال قلب مهربانش سراغی گرفته ای؟ از آخرین باری که لبهایت را به گرمی دستان مادر نزدیک کرده ای چقدر می گذرد، اصلا تا به حال دست مادرت را بوسیده ای؟ از وقتی که از آب و گل درآمده ای، قد کشیده ای و بزرگ شده ای چند بار سر بر زانوی مادر گذارده ای و گرمای نفس های مهربانش را حس کرده ای، به خلوت های مادرانه و آرزوهای کوچک و بزرگش، سری زده ای، با دنیا و دریای سرشار از مهر و عاطفه مادر، با مادرت چقدر آشنایی؟ می دانی که همیشه و هنوز تو را حتی از خود، از جان خود، بیشتر دوست دارد، می دانی که مهر و مهربانیش عشق و عشق ورزی اش به تو، نه از سر محاسبه عقل حساب گر که از سرچشمه جان و دل پاکباخته اش همیشه جاری است؟ می دانی در عصر سیمان و آهن که آسمان خراش ها و برج های سر به فلک کشیده انسان قرن ارتباطات و شکافت اتم را از قدکشیدن و پروریدن در پرتو خورشید محروم کرده، هنوز این «مهرمادری» و آفتاب مهر اوست که هیچ مانعی نتوانسته از جوشش و درخشش آن جلوگیری کند؟ آیا می دانی که همه دنیای مادر، فرزند دلبند اوست این فرزند چه نوزاد باشد چه کامل مرد و چه کمال یافته زنی، هنوز فرزند مادر است، و هنوز این مادر، این «آفرینش ممتاز»، این «آبروی خلقت»، این «عصاره محبت» و این «برکت هستی»، این همان مادر است که خار را بر چشم خویش روا می دارد و بر پای فرزندش هرگز.
آیا می دانی که این اقیانوس مهر و وفا که معدن ناب ترین گوهرهای عشق و عاطفه است، خود، کیمیای هستی و اکسیر وجود است که باید یافت و دریافتش، پیش از آن که دیر شود و می دانیم که همیشه خیلی زود، دیر می شود!
ای تمامی فرزندان عالم با شمایانم، با خودم هستم ؛ گلزار وجود مادرانمان را چگونه پاس می داریم این باغ های بهشتی این فرشته های زمینی را چگونه حرمت نگاه می داریم؟
لختی صادقانه با خود بیندیشیم، در خلوت خود، البته اگر از پس روزمرگی ها و مشغله های گوناگونی که برای خود می سازیم و می سازند! فرصتی برای خلوت با خود ساز کنیم و از خود بپرسیم در قبال دردها، بیدارخوابی ها، زحمات، دغدغه ها، نگرانی ها، مهربانی ها، صبوری ها، فداکاری ها، راهنمایی ها، هدایت ها و دعاهای خیر مادران، این خداوندگاران محبت که وجود خویش را که «آب حیات» را مانند است کریمانه و بی هیچ چشم داشتی به پای فرزندان خود ریخته اند تا برویند و ببالند، چه کرده ایم؟
آیا کسی توانسته، مادر را آنچنان که شایسته اوست وصف کند؟ یا کسی توانسته «مادر» را به تمامت و آنچنان که باید بسراید؟
آیا اساسا در فصل خشکیدن «چشمه های اشک» و در عصر گرفتار آمدن در پیله سیستم ها، ماشین ها، ربات ها، ابر رایانه ها، میکروپروسسورها و در هنگامه اوج گیری ارتباط های اینترنتی، ارتباطات مجازی و در عصر «انسان های مجازی» به مادر، به بهشت وجود مادر، به باغ سراسر گل هستی او به کرامت و قدر و مقدار و مرتبه او به بهشت زیرپای او و اثر دعایش در بازکردن گره های بسته زندگی خود اندیشیده ایم که بخواهیم ساز حرمت و قدرشناسی از او را کوک کنیم تا بتوانیم «زخمه» بر «چنگ عشق» مادر بزنیم و شادمانی و طرب، کامیابی و سعادت را در باغ پرگل وجود پرمهر او و دعای خیر او که پیوندی ازلی با آ فریدگار و پروردگار عالم وجود دارد، جست وجو کنیم؟
با خود صادق باشیم. ببینیم با خود و مادر خود چه کرده ایم؟سخن کوتاه کنم، سحر بود و نزدیک اذان یکی از روزهای رمضان، ماه خوب خدا، ماه وصال، مادرم را نظاره می کردم و آماده شدنش را برای نماز، بیمار بود و حال ندار، کسالتش غم عالم را به دلم ریخت، کاش می توانستم قطره ای شوم از دریای مواج مهربانی نگاهش و آن گاه نرم به میهمانی گونه هایش بنشینم، کاش می توانستم دردش را برچینم، کاش قلمم را بضاعتی و هنری بود برای سرودن و ستودن مادر، با این حال وضویی ساختم، نمازی خواندم و دست به دعا برداشتم، اشک ریزان سلامت وجود نازنینش را که چون جان عزیز می دارم از خدای مهربان طلب کردم، پس آن گاه دست به قلم بردم، نوشتم و از خودم و از شما پرسیدم آیا تا به حال آب شدن شمع وجود یک مادر را دیده ای؟ اشک های چکیده بر گونه هایش را چطور؟
از آخرین باری که دستش را بوسیده ای چقدر می گذرد؟
سوالی بس تلخ است ولی آیا اصلا تاکنون دستش را بوسیده ای؟
آیا به پرکشیدن سایه پرمهرش اندیشیده ای؟
و آیا؟ و خدایا…