این مطلب در روزنامه خراسان شماره: ۱۸۹۷۳ – دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۴ با عنوان«بدون موضوع» به قلم کورش شجاعی چاپ شده است

زن جوان برای خرید یک قوطی رب، یک قالب پنیر، مایع ظرفشویی و مقداری خرده ریزه دیگر به مغازه سر محل آمده بود موقعی که جنس ها را به صاحب مغازه سفارش می داد با نوعی خجالت به صاحب مغازه که عاقله مردی میانسال است گفت: حاج آقا اگر اشکال ندارد الان ده هزار تومان از پول این جنس ها را می دهم و باقیمانده را هفته آینده برایتان می آورم. اکبر آقا کمی فکر کرد و گفت: دخترم ما فروش نسیه نداریم زن جوان پس از شنیدن پاسخ مغازه دار گفت: ببخشید و سرش را پایین انداخت و از مغازه بیرون رفت، چند ثانیه بیشتر طول نکشید که اکبرآقا با عجله خودش را جلوی مغازه رساند و زن جوان را با کلمه «دخترم» صدا زد جنس ها را به زن جوان داد و گفت ۵ هزار تومانش را الان بده و ۱۰ هزار تومان بقیه را طی دو هفته برایم بیاور. زن جوان که بغض گلویش را می فشرد و سعی می کرد جلوی ریختن اشکش را بگیرد گفت: حاج آقا خدا خیرت بدهد در حقم پدری کردی و ناگاه بغضش ترکید. اکبرآقا گفت: چرا گریه می کنی دخترم؟ زن جوان اشک ریزان گفت: چند روز پیش وقتی با کمی پول به جایی برای خرید مراجعه کردم و از فروشنده خواستم که ۱۰ هزار تومان باقی مانده از ۲۰ هزار تومان خریدم را جایی بنویسد تا برایش هفته بعد ببرم با شیطنت به من گفت: شما شماره تلفن و شماره کارتت را به من بده من هم برایت جنس می فرستم و هم پول به حسابت می ریزم به شرطی که…
اکبرآقا با شنیدن حرف های زن جوان آنچنان ناراحت و عصبانی شده بود که اگر کارد به او می زدی خونش درنمی آمد. در همان حالت رو به زن جوان کرد و گفت: «دخترم» خب چرا به شوهرت این حرف ها را نگفتی؟ زن جوان در پاسخ گفت حاج آقا، گفتم! اما او خمار بود و انگار مثل خیلی وقت های دیگر حرف های مرا نمی شنید. بعد اشک ریزان ادامه داد حاج آقا چند سال است که با اعتیاد او سر می کنم و فقط خدا می داند که به خاطر دختر کوچولوی ۲ ساله ام و حفظ آبرویم پیش خانواده و فامیل و همسایه چه بدبختی ها و مصیبت هایی را تحمل می کنم و صدایم درنمی آید. اکبرآقا حالا بعد از شنیدن حرف های زن جوان ناخودآگاه اشکش بر صورت مردانه اش جاری شد و آهسته گفت: خوشا به غیرت این جور آدم ها!!