kourosh shojaee - کورش شجاعی مدیر مسئول روزنامه خراسان - کورش شجاعی روزنامه نگار - کورش شجاعی نویسنده - راهیان نور - اربعین - مادر

این مطلب در روزنامه خراسان شماره:  ۱۸۲۷۲  – دوشنبه  ۲۹ آبان ۱۳۹۱  با عنوان سرمقاله  به قلم  کورش شجاعی چاپ شده است

کورش شجاعی

دیروز عصر میهمان خانه ای بودم که هم ساختمانش و هم فضایش با خیلی از خانه ها متفاوت است. این خانه که حدود چهل سال قدمت دارد و در ورودی آن رو به حیاط باز می شود هنوز مثل همان سال هایی که ساخته شده، ساده، دوست داشتنی و دلباز است. از سمت چپ حیاط و از کنار چند پله کوتاه که برای دسترسی به زیرزمین ساخته شده است، می گذری و سپس به پله های ورودی ساختمان می رسی، دیدن این خانه یک طبقه با هال نسبتاً کوچک، دو اتاق خواب و یک اتاق پذیرایی با همان درهای چوبی قدیمی حس خوبی را منتقل می کند، شب دوم محرم است و به همین خاطر، هم بر سردر حیاط بیرق عزای حسینی برافراشته شده و هم کتیبه ای با عبارت السلام علیک یا اباعبدا… هنگام ورود به خانه چشم نوازی می کند.

پدر خانه

مرد خانه ریزاندام و پیر دلسوخته ای است و گرچه اندامی نحیف و بسیار جمع و جور دارد اما سال ها است که در کسوت پهلوانی «میاندار» بنام زورخانه های قدیمی مشهدمقدس است.

کسوت و مرام پهلوانی این سالخورده مرد عزیز و دوست داشتنی او را به جایگاه «۳ زنگ» در گود زورخانه و مرام پهلوانی رسانده و البته سال ها است به خاطر فروتنی و تواضعی که خلق و خوی و گفتار و رفتارش به آن زینت دارد سه زنگ خود را هدیه کرده و بخشیده است، گذشت ایام و سیر حوادث و گردش روزگار، استخوان های سینه اش را به هم نزدیک کرده و همین سه سال پیش بیماری شدید قلبی او را راهی اتاق عمل و جراحی قلب باز کرد اما درون این سینه دلی به بزرگی دریا می تپد.

باید حتی برای دقایقی هم که شده کنار او بنشینید همراه و هم نفسش شوید تا موج محبت را در نگاه گرم و مهربانش حس کنید، هر کس حتی یک بار همنشینی با او را تجربه کند موج صفا و صمیمیت و عشق و خداباوری و از همه مهم تر، رضایت را در وجود این مرد خدا به خوبی حس می کند.

او بی ادعا، مودب، بی تکلف، مهربان، دوست داشتنی و به غایت خداباور و محب اهل بیت است. به وجود این کهنسال مرد خادم حرم رضوی با این همه «دل بزرگی» و صفا و صمیمیت افتخار می کنی و بلکه بسیار غبطه می خوری. این دل سوخته مرد عاشق خداباور با همه این ویژگی هایش اما یک صفت و «داشته بزرگ» و کم نظیری دارد که حتی بسیاری از صالحین و بندگان خاص خدا بدان مرتبت و مقام و صفت متصف نیستند.

او در خانه گنجینه ای دارد بی پایان، او در خانه خود گنجینه ای دارد که حاصل تجارت و معامله اش با آدمیان و کسبه و تجار و مردمان نیست، این گنجینه حاصل و ثمره معامله او با خدایش است.

این خادم علی بن موسی الرضا(ع) برای دین خدا، علی عزیزش، محمد عزیزش و حسن عزیزش را داده است، حاجی اعتمادی سه دلبند عزیزتر از جانش را به محضر خدا و قرآن و آیین محمدی هدیه کرده است و چنان از این هدیه دادن و تجارت و معامله با خداوند و هستی بخش عالم خشنود و راضی است که کمتر چهره دلنشین و خواستنی او را بی لبخند می یابی.

این بزرگ مرد و پهلوان واقعی، پدر سه شهید بزرگوار است ، این پهلوان با آن جثه کوچکش چنان «بزرگ دل» و محکم و استوار است که من خود را ذره ای بیش در مقابل او حس نمی کنم. آخر او پدر سه شهید است و خود رزمنده ای آرزوی شهادت به دل مانده، کاش نه من کم بضاعت بلکه صاحب قلم هایی که هنری دارند این مردان را می نوشتند و «سرمشق تاریخ» می کردند. ای کاش صاحبان هنر، زندگی این خداباوران عاشق دلسوخته و راضی به رضای حق را به تصویر می کشیدند تا …

مادر خانه

اما اجازه بدهید این بی بضاعت قلم از مادر این خانه، از مادری بنویسد که فرزندان دلبند خود را یک به یک لباس رزم پوشانیده و با دعاها و نجواهای مادرانه اش روانه جبهه های دفاع از دین و میهن و ناموس و وطن کرده است، از مادری که سال های سال و از دیرباز چله نشین روضه اهل بیت و کربلا و عاشورای حسین فاطمه(س) بوده است و با اشک بر حسین، شیره جانش را، به کام فرزندانش گواراتر کرده است، از مادری بگویم که از شهادت علی عزیزش در ارتفاعات اورامانات کردستان در هنگامه نوروز سال ۶۰ باخبر شد و اما پیکر این عزیز را ۸ ماه بعد توانست در آغوش کشد. عزیزی که در زمان شهادتش تنها فرزندش به ماه ششم زندگی سلام کرده بود. مادری که ۴ سال پس از شهادت اولین دلبندش، خبر مفقود شدن محمد عزیزش را در عملیات حاج عمران در اردیبهشت سال ۶۴ شنید و اما پس از ۸ سال انتظار در اردیبهشت سال ۷۲ تنها تکه استخوانی از عزیزش به دستش رسید و با همان عشق مادرانه نزد خاک به امانتش سپرد، از مادری بگویم که حسن عزیزش سال ۶۲مجروح و جانباز شد و وقتی شنید پای فرزندش را بعد از جراحت می خواهند قطع کنند به پابوس اربابش سلطان سریر ارتضا رفت و از او حاجت طلبید و امام رئوف، مادر دلسوخته را حاجت روا کرد و پای حسن قطع نشد تا این دلبند فرزند را در سال ۶۵ در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه، حسین گونه قربانی دین خدا کند و بدین سان سومین فرزندش نیز به آسمان و تا عرش خدا پر کشد.

این حقیر چگونه می تواند درباره این مادر و چنین مادرانی بنویسد. مادر و مادرانی که باید تنها محضرشان را درک کنی و حتی برای دقایقی هم که شده چند کلامی از ایشان بشنوی. گرچه این مادر و امثال این مادران بسیار کم سخن می گویند اما باور کنید همان چند جمله ای که من دیشب از زبان این مادر شنیدم آسمانی بود و عطر بهشت در آن موج می زد. دهانش که به گفتن کلام باز می شد، گویی حجره ای از بهشت در مقابل دیدگانت رونمایی می شود. همان چند جمله ای که گفت سراسر خداباوری و توکل و ایمان و عشق و رضایت بود، دوست می داشتم این خانم بهشتی محرم من بود و نه تنها دست هایش را که پاهایش را می بوسیدم که او، هم مادر، هم عاشق ، هم دلسوخته، هم مادر سه شهید است و هم بهشتی و هم راضی به رضای خداوندی.

حضور خانواده ای با یک زوج جوان

بگذریم، اما دیروز در این خانه بهشتی که بی گمان ملائک و فرشتگان عرش خداوندی در آن آمد و شد دارند و شمیم بهشت از آن استشمام می شود، صحنه زیبای دیگری را نیز شاهد بودم که دریغم آمد برای مخاطبان دل آگاه و اهل معرفت «خراسان» نقل نکنم و اما خلاصه آن ماجرای شیرین،

در محضر پدر و مادر و برادر این سه شهید آن گاه که میهمان خانه آنان بودم، خانواده دیگر نیز به جمع اضافه شد. کوتاه سخن این که، این خانواده به جمع پیوسته بسیار به این پدر و مادر بهشتی احترام می کردند و حرمت نگاه می داشتند با این که نسبت نسبی و سببی با این خانواده نداشتند اما چنان گفتار و رفتاری داشتند که فکر و بلکه باور می کردی این زن و مرد بهشتی را پدر و مادر خود و بلکه عزیزتر از آنان می دانند.

دقایقی سپری شد، مرد میانسالی که همراه این خانواده بود صمیمانه و بی ریا و از عمق دل و باور جملاتی گفت که دل مرا لرزاند و به توفیق و نوع نگاه این خانواده به اهل این خانه غبطه خوردم.

مرد میانسال خطاب به حاج آقا و حاج خانم گفت از شما که پدر و مادر سه شهید هستید و اهل دل و آبرومند نزد خداوند و علی بن موسی الرضا و نفستان حق و گیراست و عطر بهشتی دارد، تقاضایی دارم و با اشاره به یکی از حاضران چنین ادامه داد: این مرد جوان به تازگی عضو خانواده ما شده و عقدشان همین دو هفته پیش به میمنت عیدغدیر در حرم مطهر آقا علی بن موسی الرضا(ع) بسته شده است حالا خدمت شما رسیدیم تا با نفس گرم و بهشتیتان برای سعادتمندی و عاقبت به خیریشان دعا کنید. چهره متبسم و دوست داشتنی حاج آقا خندان شد، شادی در چشم هایش موج می زد، حاج خانم هم درست مثل یک مادر تمام عیار با همان صدای پر از حیا و نجابت و رضایت اما لرزان به زوج جوان و خانواده شان تبریک گفت و هر دو بزرگوار باورمندانه و بی ریا دست ها را سوی آسمان بلند کردند و در این خانه پر از عطر بهشت و در حضور شهیدان سرافراز و به خدا رسیده همیشه زنده شان از صمیم دل برای این زوج جوان دعا کردند. در این لحظه از همه دیده ها اشک شوق جاری شد. در این لحظات مرد میانسال هر چه کرد تا بر دست این بزرگوار پدر سه شهید بوسه زند، توفیق نیافت اما مشتاقانه رخصت گرفت و عارفانه بر دامن چادر این مادر فرشته خو و آسمانی بوسه زد.

حاج خانم دقایقی کوتاه به اتاقی دیگر رفت و با یک جعبه شیرینی وارد شد و ساده و صمیمی و بی ریا گفت ما در محرم و صفر از میهمانانمان با شیرینی پذیرایی نمی کنیم اما به خاطر این زوج جوان این جعبه شیرینی را که از تبریز برای حرم رضوی در ایام عیدغدیر فرستاده شده و متبرک است و سهم حاج آقا که خادم حرم مطهر رضوی هستند تقدیم شما می کنم. این شیرینی متبرک شده در حرم رضوی و متبرک شده به دست پدر و مادر سه شهید شیرینی و حلاوت خاص و عطری بهشتی داشت.