kourosh shojaee - کورش شجاعی مدیر مسئول روزنامه خراسان - کورش شجاعی روزنامه نگار - کورش شجاعی نویسنده - شهید حاج رمضان روحی

این مطلب در روزنامه خراسان شماره:  ۱۸۳۴۲  – شنبه  ۲۸ بهمن ۱۳۹۱  با عنوان «سرمقاله»  به قلم  کورش شجاعی چاپ شده است

کورش شجاعی

هنوز بیست بهار از عمرش نگذشته بود که شور و عشق دفاع از کیان دین و میهن او را راهی جبهه های نبرد کرد.

آن جوان خوش قد و بالا و مهربان و خوش سیما، ۱۸روز از بهار سال ۶۵ گذشته بود که از اردبیل راهی مناطق جنگی شد.

۱۶ماه و اندی با شجاعت و دلاوری و نهایت دل بریدگی از دنیا و دلبستگی به خدا در مقابل خصم متجاوز دلاورانه جنگید آن قدر غیور و دل بزرگ و ایثارگر بود که در یکی از روزهای مهر سال ۶۶ در منطقه فکه وقتی یکی از همرزمانش با گلوله دشمن مجروح شد و بر اثر خستگی دیگر توان انتقال او را به پشت خط نداشتند، جسم و جان عزیزش را سنگر و سپر کرد برای زنده ماندن همرزمش و چنین بود که گلوله دشمن بر گردن «رمضان» عزیز آن جوان دلاور نشست تا اوج ایثارگری و جوانمردی اش در عمل ثابت شود و یار و همرزمش از آسیب بیشتر در امان بماند و بعد از ۱۷ روز دوباره آماده رزم و دفاع شود.

این دلاور مرد ایران زمین که سروقامتش دیدنی بود و چهره مهربانش صمیمی و دوست داشتنی از پس اصابت آن گلوله که نخاعش را آسیب زده بود، تا همین دیروز که عاشقانه پرکشید، ۲۵ سال میهمان و غلتیده در تخت بود؛ اما این فقط جسم این خداباور مومن بزرگوار بود که بر تخت آرمیده بود، اما جانش همانند همان روزهای حماسه آفرینی و دلاوری هایش پرشور و بی تاب بود و قلب نازنینش هماره به عشق سرافرازی دین و میهن و استقلال و عزت و شرف ایران زمین می تپید و چه بزرگوار پاداش دهنده ای است خدای مومنان و جوانمردان و شهیدان و جانبازان که اگر رمضان عزیز در عنفوان جوانی خود را فدایی دین خدا و اسلام و وطن عزیزش می کند و لباس دفاع از عزت و شرف و ناموس میهن را بر تن می کند و به جوانمردی تمام، ابوالفضل وار خود را سپر همرزمانش می کند، آن یگانه هستی بخش مهربان چه نیکو پاداش هایی که برایش در رضوان الهی تقدیر نمی فرماید و در این دنیا نیز او را بی نصیب از پاداش های گوناگون نمی گذارد، این که یک جوان چنان اراده ای از جانب خداوند بیابد که سروقامتش حدود ۲۵ سال میهمان ناخوانده تخت شود و او در تمامی این سال ها لب به شکوه نگشاید و همچنان شاکر و راضی باشد و همچنان با کلام و رفتار و قلمش سرباز دین و میهن و استقلال وطن و انقلاب بماند و این که خداوند فرشته ای را در هیبت دختر جوانی مامور کند که به بنیاد جانبازان مراجعه و تقاضای ازدواج با یک جانباز را مطرح کند؛ آیا نمی تواند از جمله پاداش های الهی به «رمضان» خداباور و صبور و دریادل و مومن باشد.

دخترک جوان آمده بود تا خود و جوانی خود و زندگی خود را به عقد و وقف یک جانباز درآورد. و این فرشته از روزی که بر شانه باکفایت این یل ایران زمین نشست و بوسه زد، خانه حاج رمضان، پرشورتر و صمیمی تر و سراسر عشق و امید شد و این تنها حاج رمضان نبود که پا بر روی نفس گذاشته بود و لجام «منیت ها» را سخت و محکم کشیده بود و از بیراهه هوا و هوس و خودشیفتگی، هزاران فرسنگ فاصله داشت؛ بلکه همسر جوانش نیز در زیر سقفی که حالا دو ایثارگر به عقد مودت به هم پیوسته بودند، خود به الگویی تمام عیار از یک انسان از خود گذشته و ایثارگر و شیدای همسر و عاشق جانبازی های هم نفسش تبدیل شده بود، آن قدر که اصرارهای فراوان گروه فیلم برداری حتی نتوانست او را به حاضر شدن جلوی دوربین راضی کند که فکر می کرد اجرش کم خواهد شد.

حاج رمضان می گفت بعد از لطف خدا، علت تحمل این سال های طولانی بر تخت ماندن، محبت ها و وفاداری های همسر عزیزش بوده است.

همه این سال ها خانم خیوطی هم نفس و همراه و هم یار فداکار و عاشق حاج رمضان بود.

از در و دیوار این خانه، ایمان و محبت و عشق می بارید و انگار نه انگار که حاج رمضان این سال های طولانی غلتیده در تخت بود. یکی از ثمرات شیرین زندگی حاج رمضان روحی و خانم خیوطی، دخترک خردسالی به نام «بیتا» است که تنها خدا می داند او این شب ها در غم از دست دادن پدر عزیزتر از جانش چه ها که نمی کشد.

وقتی که دوربین تلویزیون صحنه های بوسه زدن «بیتا» را بر سر و روی حاج رمضان نشان می داد، گویی مرغ جان انسان خیال و حال پرواز می گرفت.

وقتی دست های عباس گونه حاج رمضان را در دست های گزارشگر صدا و سیما دیدم و خصوصاً آن گاه که گزارشگر به زور و علی رغم میل حاج رمضان گفت دوست دارم از طرف ملت ایران دست های زیبایت را ببوسم و حاج رمضان با همان حالت در تخت غلتیده اش مقاومت می کرد، به آن گزارشگر غبطه ها خوردم که ای کاش من هم می توانستم بر این دست هایی که عطر دست های عباس بن علی را دارد، بوسه بزنم.

حاج رمضان اما مثل همه ما امیدها و آرزوهایی داشت، اما برخی امیدها و آرزوهای او مثل خودش از جنس دیگری بود.

او در این سال ها کتابی از خاطرات روزهای دفاع مقدس به نگارش درآورده و نام این کتاب را «هستم تا بگویم» گذاشته است و یکی از آرزوهای حاج رمضان چاپ و انتشار این کتاب بود و امید داشت قبل از پرکشیدنش کتاب چاپ شده اش را ببیند، اما از قرار معلوم حمایت از این کار فرهنگی این انسان بزرگوار و خوش غیرت و خوش مرامی که همه وجودش را پای دین و انقلاب و ایران ریخته بود، آن قدر در پس اولویت های کاری برخی آقایان مسئول ماند تا حاج رمضان پر کشید و کتابش در زمان حیات این دنیایی اش به چاپ نرسید و حالا مسئولان تازه قول داده اند که کتابش را به زودی به چاپ برسانند عجب لطفی دارند برخی آقایان!

حاج رمضان یکی دیگر از الطاف خدادادی را و پاداش های الهی را برای خودش این می دانست که به یمن فداکاری ها و عاشقانه های همسرش توانسته بود به اتفاق همسر و دخترکش «بیتا»ی دردانه اش، در فروردین ۸۸ به مکه مشرف شوند و در مرداد همان سال به پابوس علی بن موسی الرضا(ع) و آذرماه همان سال نیز به کربلا مشرف شود تا بدین ترتیب طواف عاشقی اش از جبهه ها تا خانه خدا و تا مرقد علی بن موسی الرضا و از آنجا تا نجف و کربلا و کاظمین و سامرا کامل شود و به اوج برسد. چه طواف عاشقانه ای! حاج رمضان گوارایت باد این طواف های عاشقانه و عارفانه.

حاج رمضان اما یک دغدغه دیگر هم داشت، وقتی که دخترکش دست در گردن پدر جوانمرد و ایثارگرش انداخته بود و همچون گل او را می بویید و می بوسید و برق شادمانی و عشق از چشمانشان می جهید، از قاب تصویر تلویزیون دیدم قطره اشکی نیز کنار چشم های درشت و مهربان و نافذ رمضان عزیز جمع شده بود گویی او این روزها که می دانست در آستانه پر کشیدن است بی تاب «بیتا»ی دردانه اش و همسر نمونه و فداکارش بود.

آیا مسئولان «بیتا»ی حاج رمضان را «بی تاب» رها خواهند کرد؟!

حاج رمضان سنگ قبری نیز برای خود نوشته و آماده کرده بود.این سنگ را دیروز بر مزارش در گلزار شهدای امام زاده طاهر کرج گذاردند تا به یادگار بماند و حاج رمضان عزیز از زمین تا آسمان مومنانه و عاشقانه پرکشد و به یاران شهیدش بپیوندد و از آن جا همانند دیگر شاهدان شهید، «شاهد» زمین و زمان و اعمال هر یک از ما و مسئولان باشد.

خدایا مباد که شرمنده این «شاهدان» باشیم.