kourosh shojaee - کورش شجاعی مدیر مسئول روزنامه خراسان - کورش شجاعی روزنامه نگار - کورش شجاعی نویسنده - آیت الله بهجت

این مطلب در روزنامه خراسان شماره:  ۱۷۲۹۷  –پنجشنبه  ۴ تیر ۱۳۸۸ با عنوان سرمقاله به قلم مدیر مسئول کورش شجاعی چاپ شده است

کورش شجاعی

اربعین ارتحال جانگداز و ملکوتی «بهجت امت» آن «عارف واصل» و آن «شاهد کاشف» را در حالی سپری می کنیم و پشت سر می گذاریم که گویی هیچ برنامه ای برای آینده در جهت نشر و ترویج راه و طریق و اخلاق کریمانه حضرت بهجت آن ذخیره و اقیانوس بی کران معنویت نداریم، چرا که هیچ صدایی از هیچ حوزه علمیه، دانشگاه و رسانه ای شنیده نمی شود که «کو بهجت» و «کجاست بهجت» آخر کجا رفت آن آیه روشن الهی، گویی او زمینی نبود و چون به عرش پر کشید دیگر نباید سراغ چون اویی را در زمین گرفت. ولی آیا واقعا چنین است یا واقعیت این است که بهجت زمینی بود و دست یافتنی، گرچه اهل آسمان بر او غبطه می خوردند و امروز وجود مبارکش را چون نگینی در میان گرفته اند و ستاره ها از نورافشانی و جلوه گری در برابر خورشید وجود او ابا می کنند. بهجت، زاده زمین بود ولی زمین و زمان را درنوردیده و با اهل آسمان قرابتی دیرینه داشت، راه آسمان به عنایت صاحب الامر بر او باز بود.

حجاب از چشم این جهانی او برداشته و چشم آن جهانی را صاحب می شد، آن ذخیره عالم معنا «درمی یافت» آنچه را که باید و درمی یافتندش آنان که باید. اما دریغ و هزاران دریغ که به خاطر ندانم کاری و قدرناشناسی و گوهر ناشناسی ما، کیمیای وجود او نزد آسمانیان بیش از اهل زمین شناخته شده و عزیز بود. زمین، بهجت داشت ولی خیلی ها بی اطلاع. ایران و ایرانی، در دل خود بهجت پروریده بود ولی بسیاری بی خبر. و شاید چون چنین بود، خوی و بوی و کرامت بهجت در جای جای زمین و خصوصا ایران زمین گسترده نشد، آری، گویی عطر بهجت نزد عرشیان و آسمانیان آشناتر بود تا در میان اهل زمین و همسایگان بهجت. آری چون چنین بود در ایران آن هم به گاه گسترده بودن بساط حاکمیت دینی و جمهوری اسلامی، عارف واصلی چون بهجت داشتیم و معرفت و عرفان ناب محمدی در بحر وجود بهجت موج می زد اما نحله های دروغین و عرفان های کاذب و دزدان دل های پاک به راحتی با گستردن دام های شیطانی، دل هایی را ربودند، برخی نوجوانان و جوانان را در حلقه های تاریک تراوشات ذهن های بیمار خود گرفتار کردند، انواع ایسم ها، ویسم ها جولان دادند چون ما بهجت و بهجت های کم شمار جامعه خود را این کیمیاهای سعادت را آن گونه که شایسته و بایسته بود قدر نشناختیم تا نورافشانی و پرتوافشانی وجود ایشان فراگیر و عالم تاب شود، حوزه ها، دانشگاه ها، مدارس، رسانه ها و خصوصا رسانه ملی از خیلی چیزها گفتند، به انباشت خیلی از علوم پرداختند، خیلی چیزها را به نمایش گذاشتند و به تصویر کشیدند اما سیما و جان ملکوتی بهجت و بهجت ها در این انبوه شاید جایی شایسته نداشت، مگر حوزه ها و دانشگاه ها در هر قرنی چند بهجت و بهجتی می پرورانند که چنین آسان قدر آنان شناخته و پاس داشته نمی شود، چرا تا بهجت و بهجت ها هستند عقلای قوم و فرهیختگان و دلسوزان جامعه کمر همت به شناخت آنان محکم نمی کنند؟ چرا امروز و خصوصا این روزها که به خاطر رعایت نکردن اخلاق محمدی و متخلق نبودن بسیاری به اخلاق الله حرمت ها می شکند، حجاب ها دریده می شود، بداخلاقی ها رواج می یابد، تنش های فردی و اجتماعی بروز و ظهور و فراوانی می یابد، حرمت پیران، بزرگان ، پیشکسوتان و معلمان پاس داشته نمی شود. اهل غوغا «پروپاگاندا» می شوند اهل معنا بر غربتشان افزوده می شود چرا درس های اخلاق و آموزه های اخلاقی حضرت بهجت و دیگر گرانمایگانی که اکنون زمین و زمان از بحر وجودشان جام و پیاله برمی گیرند در مدارس و دانشگاه ها و صدا و سیما جایی ندارد؟ نمی خواهم بگویم که تانژانت و کتانژانت و سینوس و زاویه آلفا و شیمی کانی ، آلی و معدنی، فیزیک پلاسما و اخترشناسی و انواع علوم ضروری قدیم و جدید و فناوری های نوین و بیوتکنولوژی، نانو فناوری و ژنتیک، High tec و… را نمی خواهیم بلکه برای رسیدن به پیشرفت و توسعه همه جانبه همه این علوم و تمامی علوم را ضروری می دانیم اما سخن این است که جایگاه و کرامت انسان که همه عالم برای رسیدن او به جایگاه واقعی اش ملتزم رکابند در این عرصه کجاست؟

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

آیا اگر جان و روح و روان انسان از چشمه جوشان فیض الهی و فیوضات معنوی و اخلاقی نیوشنده نباشد، این انسان را جز انسان در بند و اسارت عصر ماشین چیز دیگری می توان دانست؟

تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر جان انسان به عشق و معرفت و وصال آذین نباشد برای او چه نامی می توان برگزید؟

پیوسته انسان را در تکاپوی نان انداختن و به جان او نپرداختن با کدامین فلسفه افلاطونی، ارسطویی، سینایی و… مطابقت دارد؟

آیا نباید گمشده را شناخت و به دنبال آن به عمق آفرینش و هستی سرک کشید؟

آیا نباید خطر کرد و دل به دریا زد؟ آیا نباید از ماسه های ساحل گذر و در اوج سفر کرد؟

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

گوهری کزصدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

و ای همه مسئولان و دست اندرکاران و دلسوزان و مربیان و پدران و مادران همه با هم دریابیم آن چه را باید، عمل کنیم به آن چه باید، پرهیز کنیم از آن چه نباید، زبان در کام گیریم به گاه گفتن آن چه نباید، چشم بربندیم به آن چه تماشا نشاید و نباید، گوش بربندیم به آن چه نباید، دل بگشاییم به آن چه باید، پا مگذاریم در راهی که نباید، دست بگیریم از هر که باید، سنگ را به صبر در وجود خود لعل کنیم.

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود و لیک به خون جگر شود

خدایا کو بهجت، کجاست بهجت، کجا رفت بهجت؟ جای «بهجت امت» خالی است!